میلان ایتالیا شهر مد یا حسینی

میلان شهر فشن و مد و دیزاین دنیا .دولسی گابانا - لویی ویتون - آرمانی  و پرادا و در انتها عزاداری امام حسین  سالار شهیدان. کی فکر میکرد که ما در سفرمان به این شهر که هنوز جای رد پای رومیان را میتوان در خیابان های سنگی آن دید ما را به جریانی بکشد که وارد عزاداری سالار شهیدان کند. سالها بود که از این مراسمات دور بودیم. لندن شهر بزرگی است. درسته که اینجا هم از این ماجراها وحود داره ولی ما به علت مشغولیات زندگی و دور بودن فرصتی نداشتیم بریم.

وقتی دوستان من در لندن شنیدند که ما قراره برای هالیدی بریم میلان با چشمان برق زده و حسرت نگاهشان اسم محلهایی که حتما باید ببینیم را میبردند. برحسب اتفاق من و شوهرم مهمان کسی بودیم که باعث شد در مسجد فقیرانه ای در میلان در شب دعای کمیل شرکت کنیم و از نزدیک شاهد ماجرای تلاش فرش فروشان ایرانی مقیم میلان و افراد دیگر برای بزرگتر کردن و بهتر کردن مسجد ایرانیان در میلان باشیم. وقتی وارد مسجد شدم پرچم های یا حسین شهید که از اربعین حسینی هنوز به در و دیوار بود مو به اندامم ایساند. ایرانیان نسبتا متول که سالها در این شهر زندگی کرده بودند برای خود هیئتی درست کرده بودند و مجمعی که بتوانند مراسمات مذهبی خود را زنده نگهدارند . هر پنجشنبه هم برای دعای کمیل به همراه زن و بچه های خود از دور و نزدیک با عشق با مسجد میامدند. زنها که معلوم بود بیرون از این محیط به دلخواه خود لباس میپوشند و زندگی میکنند در این محیط خاکی میشدند و بر زمین مسجد روی فرشهای اهدایی فرش فروشان که محیط را پر از فرش کرده بود مینشستند و از کلاسهای آموزش زبان ایتالیایی خود با هم حرف میزدند!

آنها آنجا جمع میشدند تا یادشان نرود که از کجا آمده اند و ریشه های خود را هم خود و هم فرزندان متولد شده میلانشان فراموش نکنند. در انتها شامی داده میشد و افرادی بودند که والنتیر می آمدند و مسجد را تمیز میکردند و در دیگهای بزرگی غدا درست میکردند و احسانی داده میشد. وقتی میرفتند مسجد تمیز بود و همه چیز برگشته بود جای خود. انگاری اینهمه جمعیت اینجا نبودند. تا وقتی ما انجا بودیم هنوز بحث انتفال مسجد به یک جای بزرگتر و با امکانات بیشتر برای تبدیل شدن به یک مرکز فرهنگی اسلامی برقرار بود. من هم به نوبه خودم برایشان دعا میکنم که به یک نتیجه بهتری برسند. برای اینکه دوست دارم یک بار دیگه بریم انجا.

دوست دارم کمی هم از شهر میلان بگم که یکی از شهر های بزرگ و صنعتی ایتالیا هست. ما از لندن دو ساعت پرواز داشتیم تا برسیم میلان. در بدو ورود خیابانهای سنگی و ساختمان های قدیمی تقریبا یک شکل و تراموای وسط خیابان توجه ما را جلب کرد. با لندن فرق میکرد. لندن بیشتر شهر غیر از سیتی مرکز شهر همه چیز فلت هست یعنی خونه ها بیشتر از دو طبفه نیستند و سبزتر هست . انگلیس سبز تر و قشنگتر از هر کشوری هست که من تا حالا رفتم و دیدم. اینو میتونید وقتی هواپیما پایین میاد تا بشینه از بالای حدس بزنید که شهر ها و کلا کشور نظم خاصی دارد که این مسئله در میلان وجود نداشت. میلان تقریبا همه ساختمان ها آپارتمان بودند و بنظر میامد که در این فصل سرد تر از لندن بود. رانندگی کمی شباهت به ایران داشت با تراموایی که از وسط شهر بدون جدا شدن از بقیه ماشینها حرکت میکرد کمی خطرناک به نظرم امد. برای گذشتن از این ور خیابان به ان طرف باید بیشتر دقت میکردید و خط زبرا برای گذشتن عابر پیاده هم قربانش برم مثل ایران بی معنی بود. در ایران راننده تاکسی با من دعوا میکرد که چرا دارم از عابر پیاده که حق من است ازش استفاده میکنم. لندن و کلا انگلیس قانون های رانندگی حرف نداره. تا پاتونو میزارید روی زبرا همه باید بیاستند از دوچرخه گرفته تا اتوبوس شرکت واحد. مگر اینکه یارو هالو باشه و تازه وارد. در میلان این باز معنا نداشت.

در وسط شهر میلان یک کلیسایی بود که در دنیا مشهور هست به اسم دومو . دومو سمبل شهر کلیسایی بسیار زیبا با هنر های معماری شگفت انگیز که هر ذره ذره این کلیسا شاید ماه ها کار برده باشد. تا ابهت خدای مسیحیت را به رخ بقیه خدایان دیگر بکشد. تقریبا ٧٠٠ سال پیش ساخته شده است. این کلیسا ١٧۵ متر بلندی و ٣٣ متر درازا و ٩٢ متر پهنا دارد. دارای ٢٢۴۵ مجسمه و میتواند ۴٠٠٠٠ نفر را در خود جا بدهد. ساختمان از بیرون سفید است و از داخل به علت نقاشی های روی سقف و مجسمه های بیشمارش با پنجره های باریک پر از نقاشی های مذهبی مسیحیان تاریک دیده میشود. این کلیسا با وجود اینکه برای توریست هایی مثل ما باز است و میتوانیم هر چند تا عکسی که میخواهیم بگیریم هنوز برای عبادت کنندگان باز است و میتوانید روی صندلی های قدیمی و مخصوص بنشینید و دعا کنید و یا در قسمتهای تعبیه شده کشیش ببینید و به او رازتان را بگویید و از گناهان خود توبه کنید. در گوشه گوشه این کلیسا میتوانستید قبرهای کشیش هایی را ببینید که سالها عمر و وقتشان را برای دین و مردم صرف کردند و در انتها این جا برای عبد آرمیدند. بالای هر قبری تابوتهای شیشهای که مجسمه این کشیشان را در بر میگرفت را میتوانستید ببینید. به درو دیوار تابلوهای سکوت را نمیدید ولی ابهت این مکان طوری بود که آدمی ناخود آگاه به صورت نجوا حرف میزد. گویا همگان برای تحسین و احترام معماران این بنا سکوت پیشه کرده بودند.

 

 

 در دور بر دومو پر بود از مغازه های لباسهای مارک دار مثل پرادا و لویی ویتون و بقیه. اینجا جایی است که باید با جیبهای پر از پول بیایید و در انتها با جیبهای خالی و با دستان نه پر هم برگردید. اینجا همه چیز گران است و داشتن یک کیف دستی با مارک مورد دلخواهتان میتواند تمام بودجه تعطیلات شما را ببلعد . گاهی بهتر است چشمانتان را ببندید و دستانتان را از جیبتان بیرون نیاورید که با اولین اشتباه راه برگشتی نخواهید داشت برای اینکه یک کیف جدید کفش جدید همرنگ میخواهد و یک دست لباس جدید مناسب کفش و کیف گرانقیمت و جدید شما . این همین طور ادامه دارد تا رز لب و سایه چشم شما که با لباس جدید شما باید مچ باشد. چه کنیم که ما هم زنیم و با دیدن این همه زرق و برق و شور و هیجان زنهای دور و بر خودمان به هیجان میاییم و همان کاری را میکنیم که نباید میکردیم. احساس گناه  در آخر شب هم گره ای از کار ما نمیگشاید.

روز بعد تصیم میگیریم که بریم ونیز. حالا که تا اینجا آمده ایم حیف است که ونیز را نبینیم. سوار قطار میشویم و در عرض دو ساعت در ونیز هستیم. همراه ما حاج آقایی است که برایش تلفنی میشود که دختر خانمی ایرانی با پسری ایتالیایی میخواهند عقد شوند و او که دور است عقد آنها را از پشت تلفن میخواند و من فیلم او را میگیرم . دلم میخواهد که برای این زوج لی لی  کنم ترسیدم افراد دور برم را بترسان. وارد ونیز که میشویم تازه متوجه میشویم که چه روز خوبی آمده ایم و کارناوال بر پاست و ما تا میتوانیم از دور و برمان عکس میگیریم. مردم همه با لباس های جالب و با ماسک های جالب به خیابانها آمده بودند از مسن گرفته تا افراد جوان و بچه ها. و در انتها مسابقه لباس داشتند.

 kk

 

کارناوال به حظور ما در این شهر که دورادور آنرا و حتی خیابان های انرا آب گرفته است روح و حال و هوای دیگری میدهد. من هم هیجان زده میشوم و ماسکی میخرم و قاطی جمعیت میشوم. و در حدور ١٣٠ عکس میگیریم. آنهایی که لباس های بالماسکه پوشیده اند در وسط میایستند و اجازه میدهند هر کسی که بخواهد با آنها عکس بگیرند. و در انتها همه میروند تا در پایکوبی تا صبح شرکت کنند. ما سوار قایق میشویم و راهی ایستگاه قطار میشویم تا برگردیم میلان.گروهی در در ورودی ایستگاه قطار ایستاده اند که موسیقی بولیویایی میزنند و با لباسهای محلی که بیشتر شبیه سرخ پوستان میمانند و با پرهای عقاب و دم خرگوش آذین شده اند برای بدرقه ما موسیقی محلی مینوازند و ما ونیز رابا خاطره ای خوش و چند سی دی از آهنگ بولیوی ترک میکنیم.  وقتی خانه میرسیم از سر کوچه کباب ترکی میگیریم و تا ساعت ٣ نیمه شب عکس ها را وارد لب تاپ میکنیم و با اسلاید شو به آهنگ بولیویایی گوش میکنیم.

روز بعد در وسط شهر مارکت برقرار است و دوست ما مارا انجا میبرد تا بتوانیم باقیمانده پولمان را خرج کنیم و من برای دوست خود و دختر همسایه ام که از گربه های من در خانه نگهداری میکند کیفی میخرم. واقعا که برای بچه هام دلم تنگ شده اگرچه با تلفن حال آنها را پرسیده ام ولی دلم برای جونیور که  بچه لوس من شده تنگ شده تا بغلش کنم و اونم سرشو بندازه پایین و اجازه بده نازش کنم.

 

 

/ 0 نظر / 108 بازدید