احوال این چند روزه

با خستگی کیف سنگینمو میزارم روی میزی که ویتر من راهنمایی ام کرده. امان از دست این رضا . باید کلید شبدیزک را ازش بگیرم تا ببینه با ماشین من منو تو خیابون ول نکنه. با این بار سنگین. من هم که الان سالهاست از وسیله نقلیه دیگه ای استفاده نکردم. از گرفتن اتوبوس میترسم. البته باید بگم نمیدونم کرایه اش چقدر شده. بهم زنگ میزنه میپرسه کی کارت تموم میشه. میگم ١۵ دقیقه دیگه . میکه کشش بده تا نیم ساعت.میگم چی؟ پس یک ساعت دیگه میا. میگه ببخشید. دندون هامو بهم فشار میارم. جلوی دوستام و مشتری قدیمی که منو رضا را عاشق و معشوق هم میدونند نمیتونم چیزی بگم. با وجود اینکه با تاکسی اومده بودم و با عصبانیت گفته بودم دو ساعت دیگه دم در خونه باش. زنگ نمیزنم. اونجا باش.

کارم که تموم میشه دوستم میگه ماشینو کجا پارک کردی. با لبخند میگم نه رضا قراره بیاد دنبالم. ولی من میرم پیتزا هات محلتون . اونجا قرار داریم. میگه چه جالب. میگم آره. زود اومده بود بهش گفتم بره اونجا. به خودم میگم دروغ مصلحتیه. تمام راه را با کفش های پاشنه بلند  ۵ سانتی و کیف سنگین پیاده میرم. ویتره نگاهم میکنه. میگم برای دو نفر میز میخوام. میگه دوست دارید کجا بشینید. میگم یک کنجی چون شوهرم نیم ساعت دیر میاد. منو راهنمایی میکنه یک جای دنجی. میشینم. ویتر دیگه نزدیک میاد و میپرسه درینک میخواهی. بعد با تعجب منو میشناسه. نگاهش میکنم اره یکی از مشتری های قدیم منه. جالبه. تازه بیاد میارم تو این منطقه ۴ سال منیجر سالن بودم. تا اینجا برمیگردم هر دفعه یک اشنایی را میبینم. خدا را شکر میکنم که خاطرات خوبی دارم. سرمو بال میگیرم.

دفتر یادداشتم را باز میکنم تا رضا بیاد چند ورق خط خطی میکنم. کار هایی که این جند روز کردم. متاسفانه همه خبر های این چند روز خوب نبوده. رضا این چند ماه اخیر خیلی وزنش اومده بود پایین میگفتم رضا برو دکتر و یک چک اپی بکن. میگفت نه. چلو کباب کم خوردم وزنم اومده پایین. ولی من میدونستم که یک چیزی فیشیه . قبلا که همش بهش میگفتم اینو نخور اینو بخور واسه اینکه وزنش بشدت اومده بود بالا. میگفت همه سلاطین شکم داشتند. میگفتم من سن نه.

نه تو سلطانی و نه من سلطان بانو. چقدر این مرد ها بی احساسا. اگر بهر نحوی نگرانشون باشی اونم میدونی که میدونند  تو به حق میگی یک کاری میکنند که تو از گفتنت پشیمون بشی. اخرش هم تبدیل میشی به یک زن غر غرو . ولی این دفعه از اون تو بمیری ها نبود. به مامانش هم گفتم. گفتم اگر شده از گوشهاش میگیرم میبرمش دکتر. من از خدامه شوهر خوشتیپ و فیت داشته باشم. ولی این کم شدن وزن بدون رزیم غذایی کمی ترس ناکه. هر روز بدون استاپ پایین تر از روز قبلی میزد. ولی خودش هم فهمیده بود چیزی است.

خلاصه رفتیم دکتر. این جی پی که یک کم ایریتیتینگ است  بعد از سوال و جواب که همش را من جواب میدادم واسه اینکه این حاجی نمیدونه سایز کفشش چنده همش طوری میگفت که مثل اینکه چیزیش نیست. کم بوده مثل دفعه پیش که برای چاقیش فرستادم  پیش همین چی پی بهش گفته بود  همه این روزها اضافه وزن دارند و بدون هیچ ازمایشی گفته بود چیزیش نیست فرستاده بودش خونه . من یک چیز را صد تا کردم تا دکتر از ترسش چند تا ازمایش براش نوشت. بدون  اینکه اجازه بدم کاغذ ازمایش را بندازه اونور- که من سرم شلوغه بعدا میرم -دوشنبه بردمش ازمایش. سه روز بعد بلافاصله دکتر زنگ زد که قند خونت خیلی بالاست همین الان برو داروخانه محلتون من نسخه تو رو را فرستادم اونجا از همین امروز قرص هاتو شروع به خوردن بکن.  فردا هم پاشو بیا اینجا تا من ببینمت. میدونستم چیزی درست نیست با این وجود نمیخواستم باورش کنم.

خیلی حالمون گرفته شد. دلم براش سوخت مستر سوپر من تازه حالیش شده که نه اگر از بدنت سو استفاده کنی اون هم بد جوری باهات تا میکنه. مردم همینطوری هزار تا بیماری دارند و میگیرند واقعا درست نیست که در این سن و سال کم بخواهی خودت را بندازی به دوا و دکتر.

رفتیم پیش دکتر نتایج ازمایش ها خوب نیست. میگه قندش به جای اینکه بین ٣ تا ۵ باشه٣/١٨ است. تازه کلسترول هم داره. میخواستم پاشم یک دست دکتر احمق را کتکش بزنم مردیکه فلان فلان شده. من هر کاری که کردم از اونجایی که مردها حرف زنها را قبول نمیکنند از چاق شدنش بترسونمش مردیکه پارسال اب پاکی ریخت روی دستم که اگر احساس سلامتی میکنه نیاز نداره نگران چاقیش باشه. هلو . اگر پارسال ازمایش براش مینوشت میتونستیم تا به این درجه وضعیت وخیم بشه جلوشو بگیریم.

حالا جو جو کمی ترسیده جالب تر اینه که رفته یک دستگاه اندازه گیری قند در خونه گرفته هر دو سه ساعت قند خونش را اندازه میگیره. کم کم دوباره داد و بیداد منو دراورده برای اینکه درست نیست که خودشو استرس بده. استرس اول برای ما کافی است. خدا را شکر کمی به تغذیه اش دقت میکنه.

چرا ما باید به این درجه برسیم تا سلامتی  خودمون را جدی بگیریم. یک دوست ٨٣ ساله ما میگفت که آدم باید از پیری بمیره نه از مریضی. چقدر این قدیمی ها حکمت داشتند. راستی مگر چقدر یک بشر عمر میکنه. چرا نباید تا آخرش را ببینی و زنده باشی. هر روز زندگی ها تغییر میکنند. تکنولوزی ها بالا تر و بالاتر میرند. چرا این پیشرفت دنیا را نبینیم. چرا نگیم که من جنگ جهانی دوم بودم - من زمانی که بشر اولین بار پا در ماه گذاشت بودم. من انقلاب ایران را دیدم . من سلطنت پادشاهی را در ایران را دیدم. من زمانی که اوباما اولین ریس جمهور سیاه آمریکا قدم در کاخ سفید گذاشت را دیدم. وووو

بگذریم از این اتفاقات بد که برای ما افتاده این هفته تصمیم گرفتم خودم هم کمی به خودم برسم. تو این دو ماه گذشته یک چند کیلویی بالا رفتم رقتم پارک نزدیک خونه. الان سه روزه دارم میرم. فقط قدم میزنم. البته پارکش خیلی بزرگه. روز اول یک بار دور پارک رفتم. روز دوم ٢ دور و روز سوم ٣ دور . حالا میخوام به دورام کم کم اضافه کنم ببینم تا کی میتونم ادامه بدم.  یوگای صورت را هم شروع کردم. باورتون نمیشه جقدر مویسر است. اگر دوست داشتید برید اکادمی آرایشگران اونجا همشو مفصل توضیح داده. من که موندم که چرا تا حالا این کارو نکرده بودم. عالیه. مخصوصا بزرگ کردن لب که واقعا تفاوتش را میبینم. و حتی خط پیشونیم و بین دو ابرو هام خیلی کم شده. دوستم میگفت چقدر صورتت جوونتر شده. تازه قراره تو میتینگ بهش اشاره کنیم که کلاس های ورزش و یوگای صورت بزاریم. که قراره من درس بدم.

راستی خواننده ای به است عرفان را میشناسید. دیروز تو یک مهمانی دعوت داشتیم که موزیک زنده اورده بودند. البته خواننده و موزیشین دوستاشون بودند ولی بر حسب اتفاق عرفان خواننده لوسانجلسی که دوست یک نفر بود هم با خودشون اورده بودند. اولش همه سر اون میکروفن چه بلایی نیاوردند که هرکی دستش میاومد احساس خوش صدایی بهش سر میداد تا به زور دادند دست عرفان که فقط مهمان بود اونجا خودشو زده بود به من بیلمزم . خلاصه آقا تا شروع کرد به خوندن همه اچمز شدند. چه صدایی داشتو. به این میگند هنر مند. نه به میکروفون نیاز داشت و نه به موزیک. عالی خوند. مثل اینکه صداش اهنگ داشت. ما ها هم مثل خواننده ندیده باهاش عکس گرفتیم. موند تو دوربین یکی از بچه ها تا گرفتم میزارم تو سایت. فقط نترسید چون خیلی قد بلند بود هر چی اون اومد پایین هر چی منو رضا روی پنجه هامون موندیم به جایی قد نداد. ماشاالله خیلی قد بلند بود. خیلی هم بامزه بود. نوار جدیدش ناز من است. تا اومدم همه را از وبلاگ ها بالا آوردم. ولی در اولین فرصت میرم بخرمش. خیلی اهنگاش عالیه حتما بشنوید.

 از همه اینها گذشته فردا نمایشگاه سالانه بیوتی در بیرمنگهام است که پس فردا قراره بی حرف پیش بریم. البته یک تفریح هم است. از روزی که رضا  را بردم به یکی از این نمایشگاه ها که زن های لخت با بدن های نقاشی شده فقط با یک شورت داشتند تو نمایشگاه قدم میزدند رضا زیاد بیمیل نیست که با من بیاد. اولش وسط ایستاد مثل کسایی که دو زاریش تازه افتاده باشه با دست اشاره کرد کمی لکنت زبون گرفته بود. باورش نمیشد. فکر میکنم اگر من نبودم برای اطمینان میرفت دست هم بزنه که این طرح لباس نیست بلکه بدن لخت نقاشی شده است. بامزه بود من که از خنده روده بر شده بودم.

 اومدیم عکس میزارم. برم بخوابم تومارو ایز انآدر دی. برم کمی از کتابی که تازه شروع کردم بخونم کتاب داوینچی کد را شروع کردم اگر چه هم فیلمشو دیدم و کتاب گویاشو ٢٠ باری گوش دادم ولی اینبار میخوام بخونمش. تازه کتاب خونی را دوباره شروع کردم. از روزی که خونه موندم انقدر کارهای عقب مونده و یا کار هایی که دلم میخواستم بکنم و وقت نداشتم را انجام دادم میترسم دلم نخواد به این زودی ها برگردم سر کار .

باورتون نمیشه در تمام این مدت که الان ساعت ١ نصف شبه بچه های من دورو بر من ول شدند و خوابیدند. سیامک روی صندلی ولو شده و دستاشو گذاشته روی چشماش که نور چراغ اذیتش نکنه و گاه گداری مثل همیشه داره تو خواب حرف میزنه . من تاحالا ندیده بودم گربه هم خواب ببینه و تو خواب مور مور کنه. جالب تر از همه چند روز پیش بود که داشت مثل توله سک واق واق میکرد. من از خنده مرده بودم. فکر میکنم خواب میدید سگ شده.

تازه این جونیور من تا به حال گربه به این مهربونی ندیده بودم و لوسی. واه واه جیگری انقدر عشقه باورتون نمیشه. مامانم از دور عاشقش شده. میگفت اگر برم ایران با خودم ببرمش. باور کنید کم کم میخوام  صداش بزنم. پینوکیو. اخرش قراره پری مهربون اینو آدم بکنه و سیامک و سگ. هر کی تا حالا گربه نداشته نصف عمرش بر فناست. نمیدونید چقدر عشق و لطافت به خونه میارند. من که عاشقشون هستم. توی یک وقت دیگه میخوام ازشون بگم گه چکار ها میکنند تا شما هم از دور حال کنید.

 

/ 2 نظر / 19 بازدید
Larisa

[لبخند]salam kheli ziba minevisi baz ham miam khaste nabshi ax ham bezar