خواب و خیال 2

دستاشو دور شکمش گذاشت. دولا شد بی صدا فریاد کشید . اشک مجالش نمیداد . ای خداااااااااااااااااااااااااا. مثل اینکه تو دیجاووو افتاده بود. این سحته ها تکراری شده بود. کلمه خدا هم برایش تکراری شده بود.مثل یک اسم. مثل یک هیچ چیز .تهی مثل رحم او. پر از خون و هیچی. گریه میکرد ولی نمیدانست برای چه. برای که. برای بچه ای که هرگز نمیشناخت. برای چیزی که وجود نداشت. جنینی که تشکیل نشده بود تا روح خدایی که نبود در وجودش دمیده بشه. برای چه.

بلند شد پیراهنش را مرتب کرد. مثل افرادی که هیچ اتفاقی نیافتاده باشه. اشکاش هم خشک شد. مثل اینکه هیچوقت جاری نبوده. چشمی که باد نداشت ولی هیچ چیز هم توش نبود. وارد آشپزخانه شد مثل یک روبات جای همه چیز را هم میدونست کجاست بدون اینکه فکر کنه مثل اونموقع ها که تازه عروس اومده بود شهر. با شوهری که زیاد حرف نمیزد ولی به اندازه دنیا محبتش میکرد. با خودش میگفت کاش پیش عزیز یک کم بیشتر مونده بودم و یا به جای شیطونی بیشتر به دستو بالش تو غذا پختن نگاه کرده بودم. حالا نمیموندم رنگ سبزی خورشتم خوبه یا هنوز یک کم مونده. دلش نمیخواست از زن اول مهدی که یک دختر شهری بود کم بیاره. اگرچه بدرفتاری های اون با مهدی باعث شده بود مادر شوهرش طلاقش بده و از دهشون واسش زن بهتری بگیره. مهدی بره بود موقعی که اولین بار اومد به دیدنش مثل اینکه داشت بره میخرید. یک نیم نگاه بهش کرد و گفت خوبه. لیلا از نگاه نکردنش خوشش نیومد و لی چشم های غم گرفتش یاد داستانهای شمسی خانم میفتاد از بلایی که زن اولش سرش اورده بود. دلش سوخت. تمام گریه های شبانش که عزیز خواسته برای اینکه از شرش راحت بشه بده به مرد زندار یادش رفت. چون فکر میکرد مرد زندار که میگند باید پیر باشه اخمو باشه با موهای کچل و کتو شلوار خاکستری مندرس با چشم های هیز. در عوض مهدی مرد ٣٢ ساله بود ولی جوونتر میزد. با موهای جوگندمی که مرتب به عقب شانه شده بود با کت مشکی دست دوز و اندازه تنش. خیلی ترو تمیز بود. تازه هیز که نبود اصلا به زمین خیره شده بود.

 

/ 22 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
افشین

** درود گرامي ** هميشه جالب , و خواندني نویسا باشي و پيروز بدرود [گل] [بدرود]

سالومه

آنچه هستی هدیه خداست به تو و آنچه میشوی هدیه توست به خدا پس بی نظیر باش دوستم به روزم بیای خوشحال میشم پایدار باشی و برقرار

سالومه

سلام دوست جونیl چشمانت زمین محبت بود و من قانون جاذبه اش را وقتی فهمیدم که سیب دلم افتاد به روز هستم بیا اما فقط اگر دوست داری اگه میای که فقط اومده باشی تو بمون من میام میبینمت درود و دوصد بدرود

سوگل

اگه بگم هیچی از این داستان نگرفتم عجیبه؟[نگران]

سالومه

با توام با تو خدا يک کمی معجزه کن پاکتی از کلمه جعبه ای از لبخند نامه ای هم بفرست کوچه های دل من باز خلوت شده است پيش از آنکه برسم دوستی را بردند يک نفر گفت به من باز دير آمده ای دوست قسمت شده است با توام با تو خدا يک دل قلابی يک دل خيلی بد چقدر می ارزد؟ من که هر جا رفتم گفتم : شده اين قلب حراج بدويد يک دل مجانی قيمتش يک لبخند به همين ارزانی هيچکس دل نخريد هيچکس قلب مرا قرض نکرد هيچکس هم ندويد با توام با تو خدا پس بيا اين دل من مال خودت من که ديگر رفتم اما ببر اين دل را دنبال خودت

سالومه

خوب خوب نازنين من نام تو هميشه مرا مست می کند بهتر از شراب بهتر از تمام شعرهای ناب نام تو اگر چه بهترين سرود زندگی است من تو را به خلوت خدايی خيال خود بهترين بهترين من خطاب می کنم ای بهترين بهترين من

سالومه

يه بار از کنار دريا عبور کردی يه عمر امواجش برای بوسيدن جای پات ميان و ميرن

سالومه

روبرویم درست پشت این صفحه جادویی منظره ایست از سرزمین آرامشم سرزمین حیاتم حیاطی دلباز که پشت حوض پله ایش عزیزانم میرقصند لاله عباسی ,قرنفل,اطلسی,آهار,پیچک ... و پشت آنها گل یخی که منتظر زمستان ایستاده در سوی دیگر رزهایی که غنچه هایشان را آبستنند و درختان زیتون که در این هوا چند سالیست نزاییده اند و خوشه های انگوری که با زنبورها بزم رفته اند محبوبه شبم را بگویم دستانشان به زانو تا حدی ایستاده اند و سمت دیگر شاتوتهایی که هرصبح مرا سحری مهمان میکنند و خرمالو که او نیز باردار میوه های پاییزیش است و آن انتها ریحان و نعنا و درخت انجیر که تکیه بر دیوار زده و گنجشکها و کلاغها که روزه نیستند و مدام با دخترم جسی به دعوا غروبها بدیدارشان میروم تا اندوه رفتن خورشید را فراموش کنند و من نیز غم غربت و تنهایی را و آنگاه زندگی همه زیباییست و زیبایی حال که آنها خورشیدشان هست و من اینجا چشم به راه شما

Angel

[نگران][رویا]