خواب و خیال

تازه آب داخل سماور کرده بود که مادرش با لپ های سرخ شده از هیجان و کمی هم دستپاچه وارد آشپزخانه شد. پس این چایی چی شد. بعد مثل اینکه یاد چیزی افتاده باشه برگشت رو به لیلا و  با حالت نجوا مانند و کمی هم مهربون تر از همیشه گفت ننه قربونت بره بدو بپر این چادرتو هم عوض کن. اون چادری که گلریز داره و تازهتری را سرت کن. شمسی تازه از شهر اومده این چیز ها حالیشه. لیلا که کمی متعجب شده بود که جاری خالش بعد از اینهمه سال اینور ها تو ده اونا چیکار میکنه .و گفت ننه من همینجوری راحت ترم . حالا این چادر یا اون یکی چه فرقی میکنه. 

انگشت شستش از جوراب زده بود بیرون دولا شد و کمی جورابشو چرخوند طوریکه سوراخ جوراب درست افتاد زیر کف پاش.سینی چایی ها را بلند کرد . چادر و زد بغلش و یک طرفشم زد زیر دندونش که وسط ها از سرش ول نشه ابروش بره. تا وارد اتاق شد شمسی خانم و خالش و مادرش همه به طرف اون چرخیدند. یک کمی احساس بدی بهش دست داد فهمید این سه تا زن دارند توطعه ای برعلیه اون میچینند ولی نمیدونست جریان چیه . چون میدونست هم خاله و هم شمسی خانم دیگه پسر تو فامیل ندارند که واسه خواستگاری براش اومده باشند. پس این همه ادا اطوار واسه چیه.

جلوی شمسی خانم خم شد که چایی را اول به رسم مهمون نوای به اون که غریبهتری بگیره  از نگاه های اون که داشت سر تا پا نگاش میکرد دست و پاهاش عرق کرده بودند. خواست که کمی جابجا بشه انگشت شستش که داشت زیر این همه فشار خفه میشد یهو از سوراخ جورابش سرشو اورد بیرون. نمیدونست چیکار کنه. یواشکی کرد زیر چادر که نبینند.

شمسی که یک ماشاالله میکرد که نگو. این همون لیلای خودمونه. چقدر بزرگ شده. من به اکبر آقا گفتم.

/ 4 نظر / 15 بازدید
محمد جان

واقعا وبلاگ خویی داری امید وارم بهتر هم شو

1pars.com

بزگترین مجله اینترنتی و بزرگترین چت ایرانی WWW.1PARS.COM

مهرآئین

سبک داستان نویسیتو دوست دارم...[قلب]

سلام خداقوت حیف نیست بااین مطالب زیبااین عکس وحشتناک راانتخاب کردید. هرکس بادیدن این عکس ازمطالب بدش میاد