ملوس و بچه هاش

وقتی که نگهداری ملوس  حامله با یک حمله انبری مریم به دوش من افتاد نه من و نه رضا هپی نبودیم بلکه خیلی ترسیده و نگران هم بودیم که ما که اینهمه بیزی هستیم چطوری میتونیم از این ملوس و بچه هاش نگهداری کنیم. البته از اونجا که رضا دل نازک تر از من است میگفت بیچاره از ناچاری به ما پناه اورده حالا که حامله است نمیشه ردش کرد. دست هر کی بیافته بهش نمیرسه ممکنه بچه هاش بیافتند بمیرند. یکی هم این وسط زرنگ در اومده بود همش میگفت یک کاری کن بچش بیافته!!!!!!!!

من خودم عاشق گربه ام از بچگی همش گربه داشتم بر خلاف خواسته مامانم. فکر میکنم بیشتر شبیه بابا بزرگ خدا بیامرزم هستم. مامان میگفت حاجی ٣ تا گربه داشت تا غذای اونها را نمیداد غذا نمیخورد غیر از داشتن سگ. من تعجب میکنم البته اون موقع عقلم نمیکشید اگر داشتن سگ در اسلام حرومه و موی گربه نماز نداره پس حاجی با این حاجی بودن و متعصب بودن چرا این همه حیوون دوست داشت!

این ملوس بلا همچین این مثئله بچه دار شدن را با اون سن کمش و با بیتجربگی هندل کرد که هم من و هم رضا هاجو واج موندیم. ولی بیشتر از هر چیزی من سرم در مقابل این آفریننده ای که بعضی ها  الله - اهورا- خدا- گاد- ..... صداش میکنند فرود امد که نگو.

خدا برای هر چیزی که افریده برنامه خاصی را قرار داده اگر ما ها جانداران مثل کامپیوتر باشیم با  نرم افزار های خاص افریده. حالا شما از یک کامپیوتر   به عنوان نت برداری و ویندوز استفاده میکنید و بعضی ها برای برنامه ها و موارد پیچیدهتر. این دیگه دست ماست که چقدر بخواهیم از این نعمتی که خدا در اختیار ما گذاشته استفاده کنیم.

بزارید من ماجرای ملوس را بگم تا شما خودتون قضاوت کنیدو

از روزی که ملوس در کمد لباس من بچه هاشو بدنیا آورد روز های ما رنگ خاصی گرفتند حالا ما که بچه نداشتیم و خونه همیشه سوت و کور بود غیر از ملوس پنچ تا بچه گربه یک از دیگری خوشگل تر با رنگ های متفاوت کور و کر و که فقط صبح داشب شیر میخوردند و میخزیذند تا از جایی به جای دیگه برند وجود داشتند. از اونجایی که همه ما ها از چیزی که خودمون تجربه نداریم به عنوان اصل مسلم حرف میزنیم همه به هم میگفتند گربه بچه هاشو میخوره مواظب باش. بیچاره ملوس یک روز که داشت یک کارایی میکرد فکر کردم داره یکی را میخوره سریع از بچش جدا کردم دیدم ملوس دستشو گذاشته رو بچش و دمشو داده بالا داره پوپو بچشو تمیز میکنه. تازه متوجه شدم این پنج تا بچه باید جیشی پوپوی بکنند بلاخره سیستم گوارشی اینها با این همه شیر خوردن باید کار کنه . پس این همه کثیفی کجا میرفته؟ فهمیدم این مامان ترو تمیز همه را تمیز میکنه و میلیسه. کمد من ترو تمیز بود. بچه ها هم خوردنی تمیز. من که فضولیم گل کرده بود و دیگه تهمل دست نزدن به بچه ها را نداشتم گاه گداری برشون میداشتم و بوسشون میکردم البته در مقابل چشم های نگران ملوس. دونه به دونه همانطور که برنامه ریزی شده بودند سر ١٠ روز چشم هاشونو باز کردند. یک روز اونها رو از کمدم اوردم بیرون تو نشیمن تا من که تلویزیون نگاه میکنم اونها هم اونجا جلوی چشمم باشه. ملوس که رفته بود بیرون دست به آب تا اومد خیلی عصبانی شد. به خدا فکر میکردی اگر زبون داشت میگفت بچه های منه بزار همان جا که من میزارم باشه. سعی کرد یکی از بچه ها رو از پشت گردنش بگیره ببره که انداختش. من که نگران شده بودم زود بچه را برداشتم ملوس چند تا میو کرد و شروع کرد جلوی من راه بره تا بهم بگه باید کجا برم. خیلی جالب بود. دیگه ما به بچه هاش دست نزدیم. مثل اینکه داخل کمدمو امن دیده باشه. خلاصه

چی بگم از این خانم ملوس ما با چه عشقی به بچه هاش شیر میده چه پرووییییی میکنه که معلومه لذت میبره. روزی که ۴ هفتگی بچه ها تموم شد خانم بعد از غذا خوردن یک میو میویی به من کرد که من متوجه شدم که باید کمکش کنم تا بچه هاش بیاند پایین. بعله حاج خانم رضایت داده بود بچه ها نیاز دارند که پرو پاچشونو کمی باز کنند. جالب تر از همه اینه که تا بچه ها کمی دور تر راه میرفتند بلند میشد کمی دورتر مینشست تا همه را بایک نگاه ببینه. بعد مثل اینکه براشون خط و نشون کشیده باشه اجازه نداشتند از در اتاق خواب من بیرون برند. در باز بود ولی هیچ یک از بچه ها تا ٣ هفته از اتاق پاشونو بیرون نزاشتند.

همش من متوجه میشدم یکی یک میرند زیر تختم بیاند بیرون. به رضا گفتم اینا وسه توالت میرند زیر تختم. رضا میگفت نه بابا. همه جا بگی فکر میکنم کمی بله ولی اینکه صرفا برند یک جا فکر نمیکنم. تا اینکه دولا شدم زیر تختم و یک کتاب زرد داشتم ریز تخت تا آوردمش بیرون دیدم اب ازش میچکه. حالا چرا همگی این کتاب بیچاره را هدف توالت قرار داده بودند کتابه خیس جیش بود. خیلی خنده دار بود. هر چی دور اتاق گشتم دیدم یا رفتند روی کتاب بیچاره یا رفتند روی ملافه ای که از بچگی روش میخوابیدند کارشون کردند. منم زود سنگ قدیمی ملوسو آوردم روش سنگ ریختم و پنچه هاشون گرفتم کشیدم به این سنگ ها که اینجا توالد شماست و توالت های قدیمی شما جلب شده خلاصه بعد از چند روز که نصف سنگ ها رو خوردند تازه فهمیدند این غذای آینده اونها نیست بلکه بعله جای کار های واجب است.

یک روز من و رضا تو نشیمن نشسته بودیم تلویزیون نگاه میکردیم دیدیم ملوس به همراه سیامک که گربه کوچولوی سیاه رنگی هست که به نظر عاقل تر و شیطونتر از بقیه باشه اومدند تو نشیمن دوتایی طوری راه میرفتند که انگاری با هم قدم بر میدارند و قدم میزارند مثل مارش رفتن سربازا بود یک دوری  اتاق نشیمن را زدند و دوباره برگشتند تو اتاق خواب. منو رضا غش رفتیم. به نظر میاومد ملوس اجازه داده تا بچه ها کم کم با محیط بزرگتر که اتاف های دیگه خونه است را صادر کرده. از اون روز به بعد کم کم بچه های دیگه به اتاق های دیگه اومدند. حالا بچه ها ٣ ماه شده بودند و طبق ایین حیوون ها میتونستند از مادرشون جدا بشند و ما میتونستیم برای اونها خانه های امن دیگه ای پیدا کنیم.

من دوست داشتم دو تا از بچه ها را نگه دارم. ولی کدوم یکی انتخاب خیلی سخت بود. خلاصه تصمیم خودمو گرفتم از همون اولش میدونستم که میخوام سیامک را نگه دارم چون من به تولدش کمک کرده بودم و مثل من بچه چهارم خونه است و از همه مهمتر جاشو تو دلم باز کرده بود. دختر خوشگل من که واقعا محربون باهوش و شیطون است. یک روز که من خونه را داشتم تمیز میکردم تا میخواستم برم تو اتاق خوابم زودتر از من میدویید میرفت رو تختم و میو میکرد و تا من میاومدم برم تواتاق نشیمن زودتر از من میدوید روی مبل ها میو میکرد این کارو ۵ تا ۶ بار انجام میداد و خسته هم نمیشد. من که دیگه غش رکده بودم از خنده.شیطونی از اون چشم های سیاه اون که تو صورت سیاهش بزور معلومه که بازه یا بسته میبارید. سیامک هنوز هم که هنوزه با وجود اینکه زیاد یک جا میشینه تا بازی کنه ولی تا پاش بیافته

 

/ 0 نظر / 15 بازدید