بچگی ها

 

این چند روز گذشته شروع به رژیم گرفتن کردم. کمکی کم شدم. من چون قدم خیلی بلند نیست با کوچکترین اضافه وزنی بد دیده میشه. ازبس میشینم پای کامپیوتر مثل اینکه ب ا س ن من با پاهام باد کردند. ببخشید ها.

با قدم زدن شروع کردم بعد هم یک رژیم شیمیایی داشتم که دو سال پیش گرفته بودمش کار داده بود دوباره کاغذه را پیدا کردمو چسبوندمش به یخچال.

خیلی رژیم ینیه آخه دم به دقیقه میگه نصف گریپفوریت بخور  مخصوصا برای صبحانه هر روز برای دو هفته یک تست نون قهوه ای با چایی و نصف گریپفروت. آخه این هم شد صبحانه دلم واسه شیر و کرنفلس مخصوصا  هانی کرانچی نات و میوزلی تنگ شده. آخه من مثل بابام شیری ام. هیچکس نمیتونه مثل منو بابا کلک شیر و تو خونه دربیاره. آخ جون تازه تو خونه ما رضا شیری که نیست تازه میگه شکمش با خوردن شیر جور جور میکنهخنده

یادمه تو ایران شیر خریدن یک هیهاتی داشت. مامان با هزار زحمت شیر میخرید تا نون بپزه بابا با وجود التیماتوم مامان که هیچ کس به شیر دست نزنه تو چاییش شیر میریخت تا میگفتیم بابا دست نزن میگفت چیزی نخوردم منکه همش شیش دو درست کردم. منظورش این بود که از یک استکان ۶ قسمتش چاییه فقط دو قسمتش شیره ولی یک سه تایی اینکار رو میکرد. این شیش دو بابا شده بود ورد زبون من و ناهید خواهر کوچیکم. کلی باهاش میخندیدیم. تازه وقتی اومدم اینجا فهمیدم بابا سطح کارش بالا بوده چون انگلیش تی میخورده.

 نمیدونم چرا در یک سن هایی آدم به درز دیوار هم میخنده. من و خواهرم بزرگم و ناهید مون ماجرا ها داشتیم.انقدر چرت و پرت میگفتیم و میخندیدیم اصلا ریسه میرفتیم بعد خواهرم با سرعت میدوید دستشویی . آخه عادت بدی داشت تا آخرین حد خودشو نگه میداشت تا اینکه دیگه دیر میشد. منو ناهید تا میدیدیم اون مثل باد داره میدوه طرف دستشویی ما میدویدیم تو اتاقش یک ش و ر ت واسش پیدا میکردیم  و دم در توالت باهاش میموندیم و مسخره بازی میکردیم. آخه بچگی چه عالمی داره . دلم واسه بچه بودن تنگ شده. چه روزهای خوبی بود. البته باید بگم خواهرم  هنوز اون عادت بد و داره اینو شوهرش میگه. 

ببین آدم که گرسنه باشه حزیون میگه . اصلا نمیدونم درست نوشتمش مخم هم کار نمیکنه. البته خوبه این رژیم ما دو هفته است. والا ممکن بود کارم به جاهای باریک بکشه. دیروز رفتم موزه عروسک ها کمی کمکشون کردم بعد عکاس ناشر کتاب عروسک ها اومد و ما شدیم ور دست ایشون. اینو بیار اونو ببر. خلاصه رندوملی از عروسک ها عکس گرفت. البته باید دو بار دیگه هم بیاد. ساعت چهار هم میتینگ اعضا بود. من چون رژیم داشتم رفتم بیرون غذا خوردم . تا اومدم دیدم همه هستند و مثل اینکه من دیر کردم. تازه نوشا سورپرایز کرد من که باید یوگای صورت بکنم و برای بقیه هم شرحش بدم. منکه از تو جمع صحبت کردن خیلی میترسم کلی من من کردم ولی نمیدونم چرا شیر شده بودم. همش میگفتم الانه که اسم ماهیچه ها یادم بره. ولی نه اینکه یادم نرفت فکر میکنم خوب شروع کردم و خوب تموم کردمش. خلاصه خوششون اومد. کلی سوال پیچم کردند. نوشا چقدر هیجانزده شده بود. ازم کلی تعریف کرد. خلاصه روز خوبی بود. ادم گاهی میبینه کارش چقدر بدرد خیلی ها میخوره. به قول معروف علم قدرت است.

این چند هفته گذشته کلی تو این باغچه خونه کار کرده بودم. مثل کارگرا بارونی رضا را میپوشیدم با یک چکمه پلاستیکی با بیل و کلنگ افتاده بودم به جون گاردن. یاد بابا افتادم که مامان همیشه غر غر میکرد چون بابا این جوری خودشو میزد به باغ خونه یا باغ خونه پدریش کلی عرق میکرد کلی این ور و میکند اونور و میکند . اینو. به اون قلمه میزد . الانش هم با این سنش از این کارها میکنه. حالا میبینم چه کیفی میکرده. کار سختیه ولی یک لذتی توشه که نگو. رضا از بس بچه سوسول شهری تو آپارتمان بزرگ شده بکشیش دست به این کارهای چیپ نمیزنه. ولی نمیدونم من تو شهرستان بزرگ شدم اونم تو خوانوادهای که همیشه زمین ارزش خاص و قداستی براشون داشته بزرگ شدم. البته گفته باشم از خواهر و برادر  های من هیچکس مثل من نیستند. دست به این کارها نمیزنند. شاید من با بابا زیاد میرفتیم سر زمینش.  عاشق طبیعت بودم . خوندن جیر جیرک ها اگرچه ازشون میترسیدم.

پیار سال که نسرینمون اومده بود اینجا . تو باغچه خونه ما زیاد مینشستیم. همش من میگفتم این گل و میبینی منو یاد ماما بزرک میندازه واسه اینکه اینو تو حیاطش داشت. اینو یادته ما فلان جا تو حیاط داشتیم. هر گلی که در حیاطم داشتم برام خاطراتی از بچگیهام داشت در حالیکه نسرین اصلا یادش نمیاومد که هیمچین گلی اصلا وجود داشته تازه عزیز خواهر نقاش و ارتیست حرفه ای خونمونه. من فکر مینکنم آدمها با ژنها و خصوصیات خاص خودشون دنیا میاند . باوجود اینکه ما همه از یک مادر و پدر دنیا اومده ایم ولی تفاوت های خاص خودمون را داریم.

مثال بهترش همین ملوس و بچه هاشه میشه گفت اینها پنچقلو بودند ولی خیلی باهم فرق میکنند. لاکو خوشتیپ خونه خیلی وسواسیه. وقتی پشت سر من میافته و میو میو میکنه یعنی توالت پره و کثیفه. توالت کثیف نمیره و غذای تو ظرف کثیف هم دوست نداره. همش هم یک وری مثل این خان ها دراز میکشه انتظار داره نازش کنی و به موقع باهاش بازی کنی. تا بخواهی بغلش کنی اولش در میره بعد میمونه خودشو ول میکنه تا انجام وظیفه کنی و نازش کنی.

حالا جونیور خودش میاد میشینه روی پاهام تو هر اتاقی باشم میاد اونجا. بغلش میکنی خودشو میچسبونه به دلت . خیلی ناز و ناز و ناز. هر کی اول ان دوتا را میبینه اولش عاشق لاکو میشه. ازبس خوشگله هر کر میدید میخواستشش. ولی تا میاند تو خونه کمی میمونند بدون استثنا عاشق جونیور میشند.

واقعا اصلا زیبایی زیاد در دوست داشتن کسی نقش نداره. زیبایی یک چیز نسبی است که بعد از یک مدتی عادی میشه. من فکر میکنم اون نیت و قلب و آدمهاست که دیگران را بطرفش میکشه نه ظاهرش. شاید ظاهر در اولین نگاه مهم باشه ولی اثرش طولانی مدت نیست.

/ 3 نظر / 8 بازدید
مهرآئین

منم خیلی اسیر خاطراتم...خاطرات زیر 10 سالگیمو بیشتر از هفته پیش به یاد میارم...با تمام جزئیات....[قلب]

امیر

سلام. وبلاگ جالبی دارین. بهتون تبریک میگم. خوشحال میشم به منم سر بزنین اگه دوست داشتین تبادل لینک کنیم منو با اسم "عصر مطلب" لینک کنین و توی نظرات بلاگم خبرم کنین

زهره

سلام ... گاهی بلاگت رو می خونم .. میخواستم بدونم که ببینم زندگی تو اونجا رو دوست داری یا نه ؟ فکر می کنم این قدر اونجا موندی که درک کنی جای زندگی کردن هست یا نه ؟‌من خیلی ساله سیدنی ام و خیال دارم بیام europe ... اما انگلیس نه ... من والدین و خواهر برادرم هلندن ...