نمیدونم

موچین را گرفت بین دوتا انگشتاش جلوی ایینه واستاد. کمی صورتشو دادجلو زبونشو گزاشت زیر گوشه لبش دادش بالا. یکی از موهای بلند روی لبشو گرفت بین لبه های موچین چشمشو بست و مو را کشید بیرون. سوزش پوستش اشک به چشماش آورد. چشماشو باز کرد تا به دقت به جای خالی مو نگاه کنه. نکنه خاله شکوه متوجه بشه سارای 30 ساله یه تار مو از موهای لبش کم شده. هووووووووووو تار مو روی لب دختر ازدواج نکرده مثل ناموسش میمونه!!

بالاخره علی با خوانوادش قراره بعد از این همه مدت بیان خونشون کار و یکسره کنند. از موقعی که دست چپ و راستشو شناخته همش یادش میاد خاله شکوه گفته عقد پسر خاله دختر خاله تو آسمونها بسته شده. ولی از زمانی که علی برای گرفتن دکتراش رفته فرنگ سارا و خوانوادش پا در هوا منتظر این عقد آسمانی موندند.

از اینکه زبون مردم افتاده میدونست شانسی نداره تا براش خواستگار دیگه ای بیاد. خاله شکوه هم چپ و راست از اینکه دختری که ازدواج نکرده اینو نمیکنه و اونو نمیکنه اساسنامه صادر میکرد. از ترس اینکه تا موهاش رنگ دندوناش بشه بمونه منزل پدریش قدم برخلاف خاله شکوه نمیگذاشت.  

 

/ 0 نظر / 6 بازدید