بهای زن بودن


+ افسوس

دیروز رفتم خواهر رئیس قبلی ام را دیدم. چقدر از پارسال که سالن را ترک کردم همه چیز عوض شده اون هم به بد. من ۴ سال مدیر اونجا بودم اصلا میشه گفت من اونجا را باز کردم. یک روز منو برد تو یک مغازه خالی و با چند تا میز و صندلی و گفت این مغازه توست . مدیریتش کن. نه وسیله ای بهم داد و نه کسی برای کمک. حتی خودش هم نمیاومد. من وسایل خودم را اوردم و شروع به کار کردم. از هفته دوم غیر از حقوق خودم که بالا بود و افراد دیگری را هم استخدام کردم. هر کس که اون میفرستاد برای کار کاری میکردم که نمونه. نه برای بدجنسی برای اینکه سلیقه اونو در انتخاب افراد میشناختم. من هم لایی در رفته بودم. همیشه از زنهایی که سیگاری و لباسهای لختی بپوشه و کمی دعوایی و بیحیا باشه خوشش میاومد تازه میگفت خیلی دختر خوبیه. بد که گندش در میاومد تازه میفهمید که چی بوده. برای همین در انتخاب افراد دقت میکردم. دختر هایی که برای من کار میکردند همه خانواده دار و افراد خیلی خوبی بودند. طوریکه بعد از بیش از یک سال بچه ها میایند خونه ما و من از جزئئات زندگی اونها بیشتر در جریان هستم تا رئیسم.

متاسفانه سالن را به گند کشیده و این طوری که خواهرش میگفت دم به دقیقه پلیس اونجاست که یا مردم شکایت کردند و یا اینکه خود کارمند ها با هم مشکل داشتند. و ۵٠ نفر بعد از من اومدند و رفتند. دلم سوخت. وقتی من می ر فتم واقعا گریه میکردم. مثل این بود که بچه ام را دارم میدم به کسه دیگه.

یکی از ماجرا های جالبی که اونجا افتاد این بود که از همون اولش من سعی میکردم که بچه دار بشم. در همان موقع ها بود که آ وی اف کردم که متاسفانه نا موفق بود. بعد کتاب فنگ شویی گرفتم. و گوشه عشقی مغازه را پیدا کردیم و قرار شد که رنگ ولا را با رنگ ماتریکس عوض کنیم برای اینکه رنگ ها در گوشه رمانتیک مغازه قرار میگرفتند و باکس رنگ ماتریکس صورتی بود و صورتی رنگ عشقی بود.به بچه ها گفتم به همه قول میدم تا  آخر سال همه شما سرو سامون بگیری. جالب اینکه همه  دختر ها ازدواج کردند و بچه دار شدند و خانم ها همه بچه دار شدند البته غیر از من طوریکه همهابله مشتری ها از اینکه این همه زن حامله تو سالن هستند میترسیدند روی صندلی های سالن بشینند. میگفتند نکنه ویروس حاملگی افتاده اینجا.

 

نویسنده : من ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٢٢
comment نظرات () لینک