+ ازدواج واجب یا اجباری؟
تا حالا به این فکر کرده اید که عشق چقدر میتونه دوام داشته باشه؟ یک ماه یک سال یک عمر
اصلا عشق چیه؟ تپش قلب داشتن برای کسی یا اینکه از روی عقل تصمیم بگیرید که چون این آدم وجودش برای آینده شما و بچه های آینده شما مناسبه انتخابش کنید و ادعا کنید که بدون این فرد نمیتونید زندگی کنید.
آیا شما عاشق طرف هستیذ یا عاشق خودتون؟
چه آتفاقی میافته که یک فرد قبول میکنه با کسی که یا فکر میکنه دوستش داره و یا اینکه فک و فامیل و همسایه ها براش در نظر میگیرند پیوند زناشویی میبنده؟
تا حالا فکر کردید در زندگی ممکنه بهتر عمل میکردید اگر که تنها بودید و هیچ گونه وابستگی نداشتید
راستی چه اتفاقی میافته که دو نفر که قبلا فکر میکردند بدون هم نمیتونند زندگی کنند حالا به این نتیجه رسیده اند که با همدیگه نمیتونند زندگی کنند حتی با داشتن فرزند که اونها را برای همیشه یک جورایی وصل کرده؟
در زندگی زناشویی کی برنده واقعی هست زن یا مرد؟ کی فکر میکنه برنده هست؟ ،فکر میکنید اصلا کسی برنده هست؟
من خودم بعد از ١٨ سال ازدواج هنوز جواب این سوالها رابلد نیستم اگر کسی چیزی میدونه به ما هم بگه! اگر کسی خاطره ای داره بگه تا همه ازش استفاده کنند.
+ خواب و خیال 2
دستاشو دور شکمش گذاشت. دولا شد بی صدا فریاد کشید . اشک مجالش نمیداد . ای خداااااااااااااااااااااااااا. مثل اینکه تو دیجاووو افتاده بود. این سحته ها تکراری شده بود. کلمه خدا هم برایش تکراری شده بود.مثل یک اسم. مثل یک هیچ چیز .تهی مثل رحم او. پر از خون و هیچی. گریه میکرد ولی نمیدانست برای چه. برای که. برای بچه ای که هرگز نمیشناخت. برای چیزی که وجود نداشت. جنینی که تشکیل نشده بود تا روح خدایی که نبود در وجودش دمیده بشه. برای چه.
بلند شد پیراهنش را مرتب کرد. مثل افرادی که هیچ اتفاقی نیافتاده باشه. اشکاش هم خشک شد. مثل اینکه هیچوقت جاری نبوده. چشمی که باد نداشت ولی هیچ چیز هم توش نبود. وارد آشپزخانه شد مثل یک روبات جای همه چیز را هم میدونست کجاست بدون اینکه فکر کنه مثل اونموقع ها که تازه عروس اومده بود شهر. با شوهری که زیاد حرف نمیزد ولی به اندازه دنیا محبتش میکرد. با خودش میگفت کاش پیش عزیز یک کم بیشتر مونده بودم و یا به جای شیطونی بیشتر به دستو بالش تو غذا پختن نگاه کرده بودم. حالا نمیموندم رنگ سبزی خورشتم خوبه یا هنوز یک کم مونده. دلش نمیخواست از زن اول مهدی که یک دختر شهری بود کم بیاره. اگرچه بدرفتاری های اون با مهدی باعث شده بود مادر شوهرش طلاقش بده و از دهشون واسش زن بهتری بگیره. مهدی بره بود موقعی که اولین بار اومد به دیدنش مثل اینکه داشت بره میخرید. یک نیم نگاه بهش کرد و گفت خوبه. لیلا از نگاه نکردنش خوشش نیومد و لی چشم های غم گرفتش یاد داستانهای شمسی خانم میفتاد از بلایی که زن اولش سرش اورده بود. دلش سوخت. تمام گریه های شبانش که عزیز خواسته برای اینکه از شرش راحت بشه بده به مرد زندار یادش رفت. چون فکر میکرد مرد زندار که میگند باید پیر باشه اخمو باشه با موهای کچل و کتو شلوار خاکستری مندرس با چشم های هیز. در عوض مهدی مرد ٣٢ ساله بود ولی جوونتر میزد. با موهای جوگندمی که مرتب به عقب شانه شده بود با کت مشکی دست دوز و اندازه تنش. خیلی ترو تمیز بود. تازه هیز که نبود اصلا به زمین خیره شده بود.
+ خواب و خیال
تازه آب داخل سماور کرده بود که مادرش با لپ های سرخ شده از هیجان و کمی هم دستپاچه وارد آشپزخانه شد. پس این چایی چی شد. بعد مثل اینکه یاد چیزی افتاده باشه برگشت رو به لیلا و با حالت نجوا مانند و کمی هم مهربون تر از همیشه گفت ننه قربونت بره بدو بپر این چادرتو هم عوض کن. اون چادری که گلریز داره و تازهتری را سرت کن. شمسی تازه از شهر اومده این چیز ها حالیشه. لیلا که کمی متعجب شده بود که جاری خالش بعد از اینهمه سال اینور ها تو ده اونا چیکار میکنه .و گفت ننه من همینجوری راحت ترم . حالا این چادر یا اون یکی چه فرقی میکنه.
انگشت شستش از جوراب زده بود بیرون دولا شد و کمی جورابشو چرخوند طوریکه سوراخ جوراب درست افتاد زیر کف پاش.سینی چایی ها را بلند کرد . چادر و زد بغلش و یک طرفشم زد زیر دندونش که وسط ها از سرش ول نشه ابروش بره. تا وارد اتاق شد شمسی خانم و خالش و مادرش همه به طرف اون چرخیدند. یک کمی احساس بدی بهش دست داد فهمید این سه تا زن دارند توطعه ای برعلیه اون میچینند ولی نمیدونست جریان چیه . چون میدونست هم خاله و هم شمسی خانم دیگه پسر تو فامیل ندارند که واسه خواستگاری براش اومده باشند. پس این همه ادا اطوار واسه چیه.
جلوی شمسی خانم خم شد که چایی را اول به رسم مهمون نوای به اون که غریبهتری بگیره از نگاه های اون که داشت سر تا پا نگاش میکرد دست و پاهاش عرق کرده بودند. خواست که کمی جابجا بشه انگشت شستش که داشت زیر این همه فشار خفه میشد یهو از سوراخ جورابش سرشو اورد بیرون. نمیدونست چیکار کنه. یواشکی کرد زیر چادر که نبینند.
شمسی که یک ماشاالله میکرد که نگو. این همون لیلای خودمونه. چقدر بزرگ شده. من به اکبر آقا گفتم.
+ سیامک ما
دیروز سیامک را بردم وت . چند روز بود که نگرانم کرده بود. خانم خانم ها هر روز شکمش بزرگ میشد. هر کی میاومد خونمون میگفتم تو را خدا دست بزن . نه دست بزن به شکمش غیر عادی نیست؟ جیگر شبیه ملوس شده بود وقتی حامله بود. اگرچه اخته شده ولی میگفتم دکتر کارشو درست انجام نداده. تیک عصبی گرفته بودم. تازه از آب و گل اومدیم بیرون. دو تا از بچه های نازمو با گریه و سلام و سلوات فرستادم خونه بخت. این چهار تا گربه از سرم هم زیادی اند. اگرچه عاشقشونم. به قول رضا که به یکی از دوستاش که فکر کرده بود ما گربه زیاد داریم یکیشو ببیره واسه بچه هاش گفته بود نزدیک گربه های گیتی نرو که با گلوله میزنتت. حالا اگر پنچ تای دیگر این خانم خانم ها بیاره چی. دیگه به من میگند کت لیدی.
خلاصه ما با هم رفتیم دکتر. وت طبق معمول پر بود از حیوون دوستان. هر کی با پتش اومده بود اونجا و تو صف بودند. خدایی هر بار میرم وت دنیاییه. سگ ها همه تو قلاده های خودشون و گربه ها تو سبد در دار و همچنین خرگوش ها.
راستی من همیشه فکر میکردم خرگوش خیلی حیوونه خوشگلیه .از بس هالیوود این کارتون ها را کرده تو مغ ماها. هر دفعه من یک خرگوش میبینم اونم پیرش خیلی بد ریخته. بیچاره. زنه خرگوشش را اورده بود. میگفت چقدر خرج گذاشته رو دستش. برای اینکه دندون هاش زیادی دراز میشه. هر دفعه باید ببره دندون پزشک تا دندون هاشو بتراشندش. آخه.
سگ ها شیطونتر و سرو صدا میکنند. همیشه هر دفعه یکی است که توجه همه را جلب کنه. اونم هر چی کوچیک تر باشند سرو صداشون بیشتره. یک اسپانیول بامزه بود. چشماش خیلی بیرون بود. گردو ور اومده. گوشهاش تقریبا زمینو جارو میکرد. اولا روی همه پرید بعد شروع به پارس به یک سگ گنده به اسم تایسون کرد که خیلی بزرگتر از اون بود ولی تایسون بیچاره نه دندون داشت و نه حال. تازه به یکی از پاهاش جوراب بچه گونه کرده بودند. اصلا محلش نزاشت. یک طرف هم یک سگ جرمن شیپرت که در واقع سگ گله خوبی هستند بود. خیلی خیلی بزرگ بود. تا اومد تو من خودمو کمی جمع و جور کردم. اگر میگفتند گرگه من باورم میشد. موهاش خاکستری شده بودند. معلوم بود خیلی پیره. بیچاره ارتروز داشت از کمر به پایین تقریبا فلج مانند میزد. به سختی پاهای پشتیش را میکشید. تا یک جا میموند تمام بدنش میلرزید و زود مینشست دمشم میزاشت زیرش. به نظر هیولا میاومد ولی وقتی به قیافش نگاه میکردی خیلی مهربون بود. صاحبشم یک زن مسن بود بابدنی شیک حداقل داشت ۶٠ سالی ولی از پشت سر شبیه دختر های ٢٠ ساله بود. معلوم بود تو جوونی خیلی خوشگل بوده و هنوز هم یک ریزه چربی تو بدنش نبود. با موهای بلوند کرنری تازه کوتاه شده. البته باید بگم با پسرش یا نوش خدا میدونه اومده بود چون کار اون نبود که سگه را دنبالش بکشه. اخه بیچاره سختش بود راه بره به سختی پسره میکشیدش. ولی معلوم بود سگه را خیلی دوست دارند که هنوز دارند میارند دکتر که بهتر بشه. معمولا حیوون های پیر و مریض را با تزریق به مرگ بیدرد میکشند تا کمتر درد و رنج بکشه. ولی بعضی ها خیلی وابسته پتشون هستند و اینکار را نمیکنند. فکر میکنم تصمیم گرفتن برای این کار خیلی سخت باشه.
سیامک تو سبد مخصوصش بود ولی اونو پایین نزاشتم. اونم که تا حالا سگ ندیده بود و یا هر حیوون دیگه ای غیر از خانواده خودش همش تو سبد میچرخید همه را زیر نظر داشت. خیلی با دقت همه چیز رو نگاه میکردو از بس گربه باهوشیه همه را میدید. اخرش که خسته شد اومد طرف من چرخید و دراز کشید. همش انگشتمو از وسط نردهها میزدم بهش که نترسه. جو جو همش تو ماشین که بودیم میو میو میکرد میخواست بیاد بیرون. ولی اونجا لام تا کام میو نکرد.
این وسط ها یک پیر زن هم بود که یک کت بلند رنگ ارتشی به تنش بود . گاه گداری با سختی بلند میشد و یک چرخ دستی هم داشت میزاشت روی صندلیش و به سختی توی این محوطه کوچیک قدم میزد که وقتی زیاد بشینم پام میگیره. از بس ما دیر اومدیم من نمیدونستم این پیر زنه با کیه. خلاصه وقتی منشیه صداش کرد بلند شد و رفت تو . اونم بدون هیچ حیونی با خودش ببره.!!!!!!!!!!!!
همه به هم یک نگاهی خاصی کردند با خودم گفتم یعنی زیر این کت بلند چیزی قایم کرده بود من ندیدم. ولی فکر میکنم این برای دیگران هم سوال شده بود . ولی از بس انگلیسی ها مودب هستند و زیادی سوال نمیکنند هیچ کس سوالی نکرد. با خودم فکر کردم چه حیونی را میشه تو جیب گذاشت . موش؟؟؟؟؟ مار؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ جیر جیرک یکی!
خلاصه اومد بیرون و چرخشو برداشت رفت و هم ما را گذاشت تو خماری. البته فکر میکنم برای حیونه خونگیش اومده بود سوال کنه شاید!!!
خلاصه نوبت ما شد رفتیم تو. دکتره پرسید چیکار میتونم واسه شما بکنم گفتم فقط بگو سیامک حامله نیست. کمی دست زد اینورش زیر شکمش گفت من چیز غیر عادی حس نمیکنم. تا فهمید اخته شده گفت محاله حامله بشه. تا وزنش کرد گفت وزنش رفته بالا. خانم خانمها چاق شده. گفت چند دفعه در روز بهش غذا میدی. فتم ٣ دفعه مرتب ولی همیشه یک ظرف غذای خشک اون گوشه اتاق هست که اگر کسی گشنه اش شد بخوره. میگفت برای گربه ٣ دفعه زیاده!!!. غذاشو کم کن. از قر ار معلوم خانم خانمها چاق شدند. میگفتن بعضی گربه ها مقدار غذاشونو میتونند چک کنند و تا وقتی میخورند که سیر بشوند و دیگر گربه های آنقدر میخورند تا منغجر بشوند. سیامک ما که طبق معمول زن هست و ما زنها بیشتر از مردها مشکل چاقی داریم غذا خودشو چک نمیکنه. براش قرص ضد کرم هم داد. چون گربه ها بیرون میرند و همش خودشو لیس میزنند باید هر چند یک دفعه باید هم قرص ضد کرم بخورند و هم با کرم های مخصوص که پشت گردنشون زده میشه که اگر کنه ای چیزی بهش بگیره زود کشته بشه و حیوونی انگل نداشته باشه. تازه گاهی از بس گربه از بس خودشو لیس میزنه از موهای خودش گلوله های مو بوجود میاره که تو شکم گربه میتونه دردسر درست کنه. دی وورم کردن خیلی برای گربه واجبه. خلاصه ما با یک قرص ٢ پوندی برگشتیم خونه. حالا چقدر سخته همش غذای سیامک و از جلوش بردارم تا زیادی نخوره. البته باید بگم از موقعی که اومدیم خونه متوجه شدم که راستی راستی سیامک بیشتر از بقیه غذا میخوره. لاکو با اون قیافه خوشگلش هنوز شیر ملوسو میخوره باور کردنی نیست. هر کاری کردیم از شیر بگیریمش نمیشه و از نظر بدنی از ملوس بزرگتره و الان ٨ ماهشه همچین دور ملوس میچرخه و خودشو لوس میکنه و بعد کم کم ملوس که نرم میشه میچسبه بهش و همچین سرو صدا هم میکنه . من نمیدونم هنوز شیر داره یا نه ولی دندون های نیش لاکو که خیلی بلنده همچین مثل بچه ها میاد بیرون با دهنی که دورا دورش خیسه.
اصلا باور کردنی نیست. نمیدونم لیتل بریتین را دیدید. دوتا کمدین انگلیسی هستند که تو یک صحنه مرد گنده میره خواستگاری وسط خواستگاری از مامانش شیر میخواد. عینا قیافه مرده شبیه لاکو هستش.
+ بچگی ها
این چند روز گذشته شروع به رژیم گرفتن کردم. کمکی کم شدم. من چون قدم خیلی بلند نیست با کوچکترین اضافه وزنی بد دیده میشه. ازبس میشینم پای کامپیوتر مثل اینکه ب ا س ن من با پاهام باد کردند. ببخشید ها.
با قدم زدن شروع کردم بعد هم یک رژیم شیمیایی داشتم که دو سال پیش گرفته بودمش کار داده بود دوباره کاغذه را پیدا کردمو چسبوندمش به یخچال.
خیلی رژیم ینیه آخه دم به دقیقه میگه نصف گریپفوریت بخور مخصوصا برای صبحانه هر روز برای دو هفته یک تست نون قهوه ای با چایی و نصف گریپفروت. آخه این هم شد صبحانه دلم واسه شیر و کرنفلس مخصوصا هانی کرانچی نات و میوزلی تنگ شده. آخه من مثل بابام شیری ام. هیچکس نمیتونه مثل منو بابا کلک شیر و تو خونه دربیاره. آخ جون تازه تو خونه ما رضا شیری که نیست تازه میگه شکمش با خوردن شیر جور جور میکنه
یادمه تو ایران شیر خریدن یک هیهاتی داشت. مامان با هزار زحمت شیر میخرید تا نون بپزه بابا با وجود التیماتوم مامان که هیچ کس به شیر دست نزنه تو چاییش شیر میریخت تا میگفتیم بابا دست نزن میگفت چیزی نخوردم منکه همش شیش دو درست کردم. منظورش این بود که از یک استکان ۶ قسمتش چاییه فقط دو قسمتش شیره ولی یک سه تایی اینکار رو میکرد. این شیش دو بابا شده بود ورد زبون من و ناهید خواهر کوچیکم. کلی باهاش میخندیدیم. تازه وقتی اومدم اینجا فهمیدم بابا سطح کارش بالا بوده چون انگلیش تی میخورده.
نمیدونم چرا در یک سن هایی آدم به درز دیوار هم میخنده. من و خواهرم بزرگم و ناهید مون ماجرا ها داشتیم.انقدر چرت و پرت میگفتیم و میخندیدیم اصلا ریسه میرفتیم بعد خواهرم با سرعت میدوید دستشویی . آخه عادت بدی داشت تا آخرین حد خودشو نگه میداشت تا اینکه دیگه دیر میشد. منو ناهید تا میدیدیم اون مثل باد داره میدوه طرف دستشویی ما میدویدیم تو اتاقش یک ش و ر ت واسش پیدا میکردیم و دم در توالت باهاش میموندیم و مسخره بازی میکردیم. آخه بچگی چه عالمی داره . دلم واسه بچه بودن تنگ شده. چه روزهای خوبی بود. البته باید بگم خواهرم هنوز اون عادت بد و داره اینو شوهرش میگه.
ببین آدم که گرسنه باشه حزیون میگه . اصلا نمیدونم درست نوشتمش مخم هم کار نمیکنه. البته خوبه این رژیم ما دو هفته است. والا ممکن بود کارم به جاهای باریک بکشه. دیروز رفتم موزه عروسک ها کمی کمکشون کردم بعد عکاس ناشر کتاب عروسک ها اومد و ما شدیم ور دست ایشون. اینو بیار اونو ببر. خلاصه رندوملی از عروسک ها عکس گرفت. البته باید دو بار دیگه هم بیاد. ساعت چهار هم میتینگ اعضا بود. من چون رژیم داشتم رفتم بیرون غذا خوردم . تا اومدم دیدم همه هستند و مثل اینکه من دیر کردم. تازه نوشا سورپرایز کرد من که باید یوگای صورت بکنم و برای بقیه هم شرحش بدم. منکه از تو جمع صحبت کردن خیلی میترسم کلی من من کردم ولی نمیدونم چرا شیر شده بودم. همش میگفتم الانه که اسم ماهیچه ها یادم بره. ولی نه اینکه یادم نرفت فکر میکنم خوب شروع کردم و خوب تموم کردمش. خلاصه خوششون اومد. کلی سوال پیچم کردند. نوشا چقدر هیجانزده شده بود. ازم کلی تعریف کرد. خلاصه روز خوبی بود. ادم گاهی میبینه کارش چقدر بدرد خیلی ها میخوره. به قول معروف علم قدرت است.
این چند هفته گذشته کلی تو این باغچه خونه کار کرده بودم. مثل کارگرا بارونی رضا را میپوشیدم با یک چکمه پلاستیکی با بیل و کلنگ افتاده بودم به جون گاردن. یاد بابا افتادم که مامان همیشه غر غر میکرد چون بابا این جوری خودشو میزد به باغ خونه یا باغ خونه پدریش کلی عرق میکرد کلی این ور و میکند اونور و میکند . اینو. به اون قلمه میزد . الانش هم با این سنش از این کارها میکنه. حالا میبینم چه کیفی میکرده. کار سختیه ولی یک لذتی توشه که نگو. رضا از بس بچه سوسول شهری تو آپارتمان بزرگ شده بکشیش دست به این کارهای چیپ نمیزنه. ولی نمیدونم من تو شهرستان بزرگ شدم اونم تو خوانوادهای که همیشه زمین ارزش خاص و قداستی براشون داشته بزرگ شدم. البته گفته باشم از خواهر و برادر های من هیچکس مثل من نیستند. دست به این کارها نمیزنند. شاید من با بابا زیاد میرفتیم سر زمینش. عاشق طبیعت بودم . خوندن جیر جیرک ها اگرچه ازشون میترسیدم.
پیار سال که نسرینمون اومده بود اینجا . تو باغچه خونه ما زیاد مینشستیم. همش من میگفتم این گل و میبینی منو یاد ماما بزرک میندازه واسه اینکه اینو تو حیاطش داشت. اینو یادته ما فلان جا تو حیاط داشتیم. هر گلی که در حیاطم داشتم برام خاطراتی از بچگیهام داشت در حالیکه نسرین اصلا یادش نمیاومد که هیمچین گلی اصلا وجود داشته تازه عزیز خواهر نقاش و ارتیست حرفه ای خونمونه. من فکر مینکنم آدمها با ژنها و خصوصیات خاص خودشون دنیا میاند . باوجود اینکه ما همه از یک مادر و پدر دنیا اومده ایم ولی تفاوت های خاص خودمون را داریم.
مثال بهترش همین ملوس و بچه هاشه میشه گفت اینها پنچقلو بودند ولی خیلی باهم فرق میکنند. لاکو خوشتیپ خونه خیلی وسواسیه. وقتی پشت سر من میافته و میو میو میکنه یعنی توالت پره و کثیفه. توالت کثیف نمیره و غذای تو ظرف کثیف هم دوست نداره. همش هم یک وری مثل این خان ها دراز میکشه انتظار داره نازش کنی و به موقع باهاش بازی کنی. تا بخواهی بغلش کنی اولش در میره بعد میمونه خودشو ول میکنه تا انجام وظیفه کنی و نازش کنی.
حالا جونیور خودش میاد میشینه روی پاهام تو هر اتاقی باشم میاد اونجا. بغلش میکنی خودشو میچسبونه به دلت . خیلی ناز و ناز و ناز. هر کی اول ان دوتا را میبینه اولش عاشق لاکو میشه. ازبس خوشگله هر کر میدید میخواستشش. ولی تا میاند تو خونه کمی میمونند بدون استثنا عاشق جونیور میشند.
واقعا اصلا زیبایی زیاد در دوست داشتن کسی نقش نداره. زیبایی یک چیز نسبی است که بعد از یک مدتی عادی میشه. من فکر میکنم اون نیت و قلب و آدمهاست که دیگران را بطرفش میکشه نه ظاهرش. شاید ظاهر در اولین نگاه مهم باشه ولی اثرش طولانی مدت نیست.
+ احوال این چند روزه
با خستگی کیف سنگینمو میزارم روی میزی که ویتر من راهنمایی ام کرده. امان از دست این رضا . باید کلید شبدیزک را ازش بگیرم تا ببینه با ماشین من منو تو خیابون ول نکنه. با این بار سنگین. من هم که الان سالهاست از وسیله نقلیه دیگه ای استفاده نکردم. از گرفتن اتوبوس میترسم. البته باید بگم نمیدونم کرایه اش چقدر شده. بهم زنگ میزنه میپرسه کی کارت تموم میشه. میگم ١۵ دقیقه دیگه . میکه کشش بده تا نیم ساعت.میگم چی؟ پس یک ساعت دیگه میا. میگه ببخشید. دندون هامو بهم فشار میارم. جلوی دوستام و مشتری قدیمی که منو رضا را عاشق و معشوق هم میدونند نمیتونم چیزی بگم. با وجود اینکه با تاکسی اومده بودم و با عصبانیت گفته بودم دو ساعت دیگه دم در خونه باش. زنگ نمیزنم. اونجا باش.
کارم که تموم میشه دوستم میگه ماشینو کجا پارک کردی. با لبخند میگم نه رضا قراره بیاد دنبالم. ولی من میرم پیتزا هات محلتون . اونجا قرار داریم. میگه چه جالب. میگم آره. زود اومده بود بهش گفتم بره اونجا. به خودم میگم دروغ مصلحتیه. تمام راه را با کفش های پاشنه بلند ۵ سانتی و کیف سنگین پیاده میرم. ویتره نگاهم میکنه. میگم برای دو نفر میز میخوام. میگه دوست دارید کجا بشینید. میگم یک کنجی چون شوهرم نیم ساعت دیر میاد. منو راهنمایی میکنه یک جای دنجی. میشینم. ویتر دیگه نزدیک میاد و میپرسه درینک میخواهی. بعد با تعجب منو میشناسه. نگاهش میکنم اره یکی از مشتری های قدیم منه. جالبه. تازه بیاد میارم تو این منطقه ۴ سال منیجر سالن بودم. تا اینجا برمیگردم هر دفعه یک اشنایی را میبینم. خدا را شکر میکنم که خاطرات خوبی دارم. سرمو بال میگیرم.
دفتر یادداشتم را باز میکنم تا رضا بیاد چند ورق خط خطی میکنم. کار هایی که این جند روز کردم. متاسفانه همه خبر های این چند روز خوب نبوده. رضا این چند ماه اخیر خیلی وزنش اومده بود پایین میگفتم رضا برو دکتر و یک چک اپی بکن. میگفت نه. چلو کباب کم خوردم وزنم اومده پایین. ولی من میدونستم که یک چیزی فیشیه . قبلا که همش بهش میگفتم اینو نخور اینو بخور واسه اینکه وزنش بشدت اومده بود بالا. میگفت همه سلاطین شکم داشتند. میگفتم من سن نه.
نه تو سلطانی و نه من سلطان بانو. چقدر این مرد ها بی احساسا. اگر بهر نحوی نگرانشون باشی اونم میدونی که میدونند تو به حق میگی یک کاری میکنند که تو از گفتنت پشیمون بشی. اخرش هم تبدیل میشی به یک زن غر غرو . ولی این دفعه از اون تو بمیری ها نبود. به مامانش هم گفتم. گفتم اگر شده از گوشهاش میگیرم میبرمش دکتر. من از خدامه شوهر خوشتیپ و فیت داشته باشم. ولی این کم شدن وزن بدون رزیم غذایی کمی ترس ناکه. هر روز بدون استاپ پایین تر از روز قبلی میزد. ولی خودش هم فهمیده بود چیزی است.
خلاصه رفتیم دکتر. این جی پی که یک کم ایریتیتینگ است بعد از سوال و جواب که همش را من جواب میدادم واسه اینکه این حاجی نمیدونه سایز کفشش چنده همش طوری میگفت که مثل اینکه چیزیش نیست. کم بوده مثل دفعه پیش که برای چاقیش فرستادم پیش همین چی پی بهش گفته بود همه این روزها اضافه وزن دارند و بدون هیچ ازمایشی گفته بود چیزیش نیست فرستاده بودش خونه . من یک چیز را صد تا کردم تا دکتر از ترسش چند تا ازمایش براش نوشت. بدون اینکه اجازه بدم کاغذ ازمایش را بندازه اونور- که من سرم شلوغه بعدا میرم -دوشنبه بردمش ازمایش. سه روز بعد بلافاصله دکتر زنگ زد که قند خونت خیلی بالاست همین الان برو داروخانه محلتون من نسخه تو رو را فرستادم اونجا از همین امروز قرص هاتو شروع به خوردن بکن. فردا هم پاشو بیا اینجا تا من ببینمت. میدونستم چیزی درست نیست با این وجود نمیخواستم باورش کنم.
خیلی حالمون گرفته شد. دلم براش سوخت مستر سوپر من تازه حالیش شده که نه اگر از بدنت سو استفاده کنی اون هم بد جوری باهات تا میکنه. مردم همینطوری هزار تا بیماری دارند و میگیرند واقعا درست نیست که در این سن و سال کم بخواهی خودت را بندازی به دوا و دکتر.
رفتیم پیش دکتر نتایج ازمایش ها خوب نیست. میگه قندش به جای اینکه بین ٣ تا ۵ باشه٣/١٨ است. تازه کلسترول هم داره. میخواستم پاشم یک دست دکتر احمق را کتکش بزنم مردیکه فلان فلان شده. من هر کاری که کردم از اونجایی که مردها حرف زنها را قبول نمیکنند از چاق شدنش بترسونمش مردیکه پارسال اب پاکی ریخت روی دستم که اگر احساس سلامتی میکنه نیاز نداره نگران چاقیش باشه. هلو . اگر پارسال ازمایش براش مینوشت میتونستیم تا به این درجه وضعیت وخیم بشه جلوشو بگیریم.
حالا جو جو کمی ترسیده جالب تر اینه که رفته یک دستگاه اندازه گیری قند در خونه گرفته هر دو سه ساعت قند خونش را اندازه میگیره. کم کم دوباره داد و بیداد منو دراورده برای اینکه درست نیست که خودشو استرس بده. استرس اول برای ما کافی است. خدا را شکر کمی به تغذیه اش دقت میکنه.
چرا ما باید به این درجه برسیم تا سلامتی خودمون را جدی بگیریم. یک دوست ٨٣ ساله ما میگفت که آدم باید از پیری بمیره نه از مریضی. چقدر این قدیمی ها حکمت داشتند. راستی مگر چقدر یک بشر عمر میکنه. چرا نباید تا آخرش را ببینی و زنده باشی. هر روز زندگی ها تغییر میکنند. تکنولوزی ها بالا تر و بالاتر میرند. چرا این پیشرفت دنیا را نبینیم. چرا نگیم که من جنگ جهانی دوم بودم - من زمانی که بشر اولین بار پا در ماه گذاشت بودم. من انقلاب ایران را دیدم . من سلطنت پادشاهی را در ایران را دیدم. من زمانی که اوباما اولین ریس جمهور سیاه آمریکا قدم در کاخ سفید گذاشت را دیدم. وووو
بگذریم از این اتفاقات بد که برای ما افتاده این هفته تصمیم گرفتم خودم هم کمی به خودم برسم. تو این دو ماه گذشته یک چند کیلویی بالا رفتم رقتم پارک نزدیک خونه. الان سه روزه دارم میرم. فقط قدم میزنم. البته پارکش خیلی بزرگه. روز اول یک بار دور پارک رفتم. روز دوم ٢ دور و روز سوم ٣ دور . حالا میخوام به دورام کم کم اضافه کنم ببینم تا کی میتونم ادامه بدم. یوگای صورت را هم شروع کردم. باورتون نمیشه جقدر مویسر است. اگر دوست داشتید برید اکادمی آرایشگران اونجا همشو مفصل توضیح داده. من که موندم که چرا تا حالا این کارو نکرده بودم. عالیه. مخصوصا بزرگ کردن لب که واقعا تفاوتش را میبینم. و حتی خط پیشونیم و بین دو ابرو هام خیلی کم شده. دوستم میگفت چقدر صورتت جوونتر شده. تازه قراره تو میتینگ بهش اشاره کنیم که کلاس های ورزش و یوگای صورت بزاریم. که قراره من درس بدم.
راستی خواننده ای به است عرفان را میشناسید. دیروز تو یک مهمانی دعوت داشتیم که موزیک زنده اورده بودند. البته خواننده و موزیشین دوستاشون بودند ولی بر حسب اتفاق عرفان خواننده لوسانجلسی که دوست یک نفر بود هم با خودشون اورده بودند. اولش همه سر اون میکروفن چه بلایی نیاوردند که هرکی دستش میاومد احساس خوش صدایی بهش سر میداد تا به زور دادند دست عرفان که فقط مهمان بود اونجا خودشو زده بود به من بیلمزم . خلاصه آقا تا شروع کرد به خوندن همه اچمز شدند. چه صدایی داشتو. به این میگند هنر مند. نه به میکروفون نیاز داشت و نه به موزیک. عالی خوند. مثل اینکه صداش اهنگ داشت. ما ها هم مثل خواننده ندیده باهاش عکس گرفتیم. موند تو دوربین یکی از بچه ها تا گرفتم میزارم تو سایت. فقط نترسید چون خیلی قد بلند بود هر چی اون اومد پایین هر چی منو رضا روی پنجه هامون موندیم به جایی قد نداد. ماشاالله خیلی قد بلند بود. خیلی هم بامزه بود. نوار جدیدش ناز من است. تا اومدم همه را از وبلاگ ها بالا آوردم. ولی در اولین فرصت میرم بخرمش. خیلی اهنگاش عالیه حتما بشنوید.
از همه اینها گذشته فردا نمایشگاه سالانه بیوتی در بیرمنگهام است که پس فردا قراره بی حرف پیش بریم. البته یک تفریح هم است. از روزی که رضا را بردم به یکی از این نمایشگاه ها که زن های لخت با بدن های نقاشی شده فقط با یک شورت داشتند تو نمایشگاه قدم میزدند رضا زیاد بیمیل نیست که با من بیاد. اولش وسط ایستاد مثل کسایی که دو زاریش تازه افتاده باشه با دست اشاره کرد کمی لکنت زبون گرفته بود. باورش نمیشد. فکر میکنم اگر من نبودم برای اطمینان میرفت دست هم بزنه که این طرح لباس نیست بلکه بدن لخت نقاشی شده است. بامزه بود من که از خنده روده بر شده بودم.
اومدیم عکس میزارم. برم بخوابم تومارو ایز انآدر دی. برم کمی از کتابی که تازه شروع کردم بخونم کتاب داوینچی کد را شروع کردم اگر چه هم فیلمشو دیدم و کتاب گویاشو ٢٠ باری گوش دادم ولی اینبار میخوام بخونمش. تازه کتاب خونی را دوباره شروع کردم. از روزی که خونه موندم انقدر کارهای عقب مونده و یا کار هایی که دلم میخواستم بکنم و وقت نداشتم را انجام دادم میترسم دلم نخواد به این زودی ها برگردم سر کار .
باورتون نمیشه در تمام این مدت که الان ساعت ١ نصف شبه بچه های من دورو بر من ول شدند و خوابیدند. سیامک روی صندلی ولو شده و دستاشو گذاشته روی چشماش که نور چراغ اذیتش نکنه و گاه گداری مثل همیشه داره تو خواب حرف میزنه . من تاحالا ندیده بودم گربه هم خواب ببینه و تو خواب مور مور کنه. جالب تر از همه چند روز پیش بود که داشت مثل توله سک واق واق میکرد. من از خنده مرده بودم. فکر میکنم خواب میدید سگ شده.
تازه این جونیور من تا به حال گربه به این مهربونی ندیده بودم و لوسی. واه واه جیگری انقدر عشقه باورتون نمیشه. مامانم از دور عاشقش شده. میگفت اگر برم ایران با خودم ببرمش. باور کنید کم کم میخوام صداش بزنم. پینوکیو. اخرش قراره پری مهربون اینو آدم بکنه و سیامک و سگ. هر کی تا حالا گربه نداشته نصف عمرش بر فناست. نمیدونید چقدر عشق و لطافت به خونه میارند. من که عاشقشون هستم. توی یک وقت دیگه میخوام ازشون بگم گه چکار ها میکنند تا شما هم از دور حال کنید.
+ چگونه به پیشواز بهار برویم
حالا که زمستان رفته است و شما چکمه های زمستانتان را در اورده اید و آویزان کردید داخل انبار و لباسهای گرم و پشمی را کم کم از کمدهای لباسهایتان جمع میکنید و بهار دلانگیز آمده است بهتر است که در روحیه خود هم تغییراتی بدهیم و آماده یک سال پر از موفقیت و پیروزی باشیم. برای این کار ابتدا:
١- اول از همه پنچره های خانه تان را باز کنید تا باد و هوای تازه وارد خانه های شما بشود که در طول زمستان بسته مانده بگزارید بوی ماندگی برود و بوی طراوت و تازگی به خانه های شما بیاید. جلوی پنچره اتاق تان بمانید و کمی نفس عمیق بکشید بگزارید شش های شما هم از هوای تازه استفاده کند.
٢- در کمد لباستان چند تا لباس رنگی اضافه کنید تا کمی بهار شما را رنگی تر کند. لباس های تیره و کلفت را کنار بزارید و لباس های رنگ روشن و رنگی مخصوصا رنگ زرد و سبز که نشانه این فصله را به کمد های لباستان اضافه کنید. نیاز ندارید که خرید بزرگی انجام بدهید کافییست چندتا تی شرت ارزون رنگی بگیرید و با یک زاکت سفید نازک. حالا شما میتوانید با عوض کردن تی شرت زیری مدل های مختلفی بسازید که تا ٣ ماه اینده کفایت کند. یکی از کار ها هم این است لباسی به رنگی بگیرید که هیچ وقت نداشتید یا اصلا اون رنگ را دوست نداشتید باور کنید بعضی موقع ها ممکنه معجزه بکنه. میتوانید همچنین چند النگوی رنگی یا روسری رنگی و کمر و یا کیف رنگی و دمپایی رنگ روشن به لباس های خود اضافه کنید.
٣- سعی کنید مثبت فکر کنید. باور کنید دنیا کوتاه تر از اونی است که ما فکر میکنیم. چرا ما معتاد به نگران بودن و استرس داشتن هستیم. داشتن یا نداشتن مساوی با بودن یا نبودن نیست. فاصله بین خوشبختی با بدبختی به اندازه یک تار موست. سعی کنید به قسمت پر لیوان آب نگاه کنید نه قسمت خالی ان. باور کنید اگر از درون به آرامش برسید و زیبایی درون شما به بیرون تراوش میکند . بخندید حتی به مشکلاتتان بخندید تا اون ها هم از رو برند.
۴- به دندانهای خود توجه بیشتری بکنید. تحقیقات نشان داده افرادی که دندان های مرتب دارند موفقتر هستند. نگزارید نامرتبی دندان های شما و یا سفید و براف نبودن انها شما را از هدف های زندگیتان باز بگزارد. اگر میتوانید به دندانپزشک خود مراجعه و دندان های خود را سفید کنید. اگر بودجه کمی دارید از کیت های سفید کننده های دندان بخرید و خود از انها استفاده کنید. اگر بودجه ای برای اینکار ندارید از توت فرنگی له شده استفاده کنید و روی دندان های خود بگزارید تا کمی رنگ انها را باز کند.
۵- کار های خیریه انجام دهید. تحقیقات نشان داده است که کمک کردن به دیگران مقدار dopamine را در مغز بالا میبرد. افرادی که کار های خیریه انجام میدهند عمر بیشتری میکنند و سلامت جسمی و ذهنی بالا تری دارند. بیشتر ماها کار های خیریه را به مسایل مالی گره میزنیم . فکر میکنیم اگر از نظر مالی متمول نیستیم پس نمیتوانید کار های خیر انجام دهید. گاهی شما خیلی راحت تر با چند دقیقه از وقتتان میتوانید همچنان کار خیری را انجام دهید که با پول هم نمیشود. ببینید کسی از همسایه های مسن تان نمیتوانند خرید کنند گاه گداری برای او خرید هایش را انجام دهید. در مرتب کردن منزل کمکش کنید. مو های او را کوتاه کنید و در لباس پوشیدن کمکش کنید. یا
کمکش کنید تا لباس هایش را اتو کند. کار های خوب کردن روحیه شما را بهتر میکند. شما احساس جوانتر میکنید باور کنید که سلولهای شما هم تولید بیشتری میکنند و با هوای بهاری این احساس در شما دوبرابر میشود.
۶- پفی چشمان خود را با کرمهای دور چشم و درمان های خانگی کمتر کنید. هوای زمستان معمولا بیشتر از هر موقعی چشمان شما را پف میدهد. و همچنین هوای بهاری اگر که به گرده های گلها حساسیت هم داشته باشید. مواظب الرزی های هوا باشید. بهار برای این افراد معمولا زیاد خوش ایند نیست ولی اگر اماده باشید تنها با یک قرص ضد حساسیت میتوانید از بهار مثل بقیه افراد لذت ببرند.
٧-اگر ابرو های کلفت یا پری دارید بهتر است کمی انها را تمیز کنید و یک ردیف از ان را کم کنید. باز کردن فاصله چشم و ابرو که این روزها به خاطر نور ممکن است کمی جمع بشوند شما را عبوس نشان نمیدهد.
٨- حالا که زمستان سرد تمام شده و شما دست کش های خود را در اورده اید و اگر همچنین در این ایام عیدی حسابی از دستان خود کار کشیده اید بهتر است این روزها به انها توجه بیشتری بکنید. ابتدا یک مانیکور انجام دهید و ناخن ها ی خود را مرتب سوهان بکشید و باف بزنید و از ماسک های دست و اکسفولیت ها استفاده کنید و در انتها از کرمهای مرطوب کننده دست مخصوصا کرم های ضد پیری دست که به خاطر نور خورشید لکه های سیاه روی انها میافتد استفاده کنید.
٩- یکی از کار هایی که این بهار میتوانید انجام دهید مرتب کردن وسایل خود است. کمد لباستون را بریزید بیرون ببینید کدوم یکی از این لباس ها الانه چند زمستون و تابستان هستش که جمع میشه و باز میشه ولی الان بیشتر از دوساله که پوشیده نشده است. هر وقت تنتون کردید باز در اخرین لحضه با لباسی که بیشتر دوست داشتید عوضش کردید. کدوم لباسه که الان که ٢ ساله وزنتون رفته بالا و اومده پایین دیگه تنتون نمیره و یا به تنتون زار میزنه. این بهار وقتشه که این وزنه هایی که به پاتون بستید را باز کنید. اگر دیگه خیلی دوستش دارید و دلتون نمیخواد به کسه دیگه ای بدید ازش روبالشی درست کنید. این طوری همیشه جلوی چشمتون است. حالا کشوی وسایل ارایش را بریزید بیرون. نگاه به ماتیک های بی درو شکسته بندازید. به مدادهایی که هیچوقت استفاده نشده اند و نوکشون همیشه شکسته است. به ماسکارا هایی که خشک شدهاند و یا تاریخ گذشته اند. همه را بریزید تو یک مشما و بندازید تو سطل آشغال. حالا یک نگاهی به رنگ لباس هاتون بندازید ببینید اگر بخواهید برید بیرون با اینمواد آرایشی باقی مونده چطوری میتوندی آرایش کنید اگر کمی کسری احساس کردید میتونید در لیست خرید اضافه کنید. هیچوقت رنگ ها و موادی را نخرید که لباس ست ان را نداشته باشید. سری به مواد آرایشی داوینچی هم بزنید که با داشتن یک بسته ان میتوانید هم رزلب/ماتیک -لاک ناخن و سایه چشم را همزمان داشته باشید.

١٠- حالا که ایام عید هم تمام شد و مهمان بازی ها تمام شده و هرچی دلتون خواسته در این ایام خوردید بهتر است که کمی به بدن و سلامت خودتون توجه کنید. شکر - ارد و نمک سه سم سفید برای بدن هستند که در ایام عید بسیارمصرف شده اند. یک دی توکس حسابی نیاز دارید. بهترین کار یک روز روزه گرفتن است و به دنبال آن شروع روز با یک لیوان اب ولرم و چند قطره اب لیمو است. این کار درون شما را میشورد و به دیتوکس بدن کمک میکند. از موادی که آرد و شکر دارند استفاده نکنید این دو مواد اعتیاد آور هستند مخصوصا آرد. ثابت شده است که آرد دارای موادی است که اعتیاد میاورد. سعی کنید نان مصرفی را به حد اقل برسانید. ٨ لیوان آب بخورید و چایی سبز را به سبد خریدتان اصافه کنید. چایی سبز ابتدا کمی برای ما ایرانی ها بیمزه میاد ولی کم کم عادت میکنید. این چایی باعث جوان شدن سلولهای بدن میشوند و دارای مواد ضد پیری است. هفته ای دوبار برای نیم ساعت پیاده روی کنید به طبیعت نگاه کنید به تغییرات زیبای جهان دور برمان نگاه کنید از زندگی لذت ببرید. از بودنتان در امروز در این لحظه لذت ببرید .
مهمتر از همه خودتان را دوست داشته باشید. اگر شما خودتان را دوست نداشته باشید نمیتوانید دیگران را دوست داشته باشید. سعی کنید مثل بهار سبز باشید از درون رشد کنید و لب هایتان مانند شکوفه های بهاری باز شوند و پر از عشق و شور به زندگی باشید. بهار را در درونتان سبز کنید حبس کنید و خود بهار شوید .
+ ملوس و بچه هاش
وقتی که نگهداری ملوس حامله با یک حمله انبری مریم به دوش من افتاد نه من و نه رضا هپی نبودیم بلکه خیلی ترسیده و نگران هم بودیم که ما که اینهمه بیزی هستیم چطوری میتونیم از این ملوس و بچه هاش نگهداری کنیم. البته از اونجا که رضا دل نازک تر از من است میگفت بیچاره از ناچاری به ما پناه اورده حالا که حامله است نمیشه ردش کرد. دست هر کی بیافته بهش نمیرسه ممکنه بچه هاش بیافتند بمیرند. یکی هم این وسط زرنگ در اومده بود همش میگفت یک کاری کن بچش بیافته!!!!!!!!
من خودم عاشق گربه ام از بچگی همش گربه داشتم بر خلاف خواسته مامانم. فکر میکنم بیشتر شبیه بابا بزرگ خدا بیامرزم هستم. مامان میگفت حاجی ٣ تا گربه داشت تا غذای اونها را نمیداد غذا نمیخورد غیر از داشتن سگ. من تعجب میکنم البته اون موقع عقلم نمیکشید اگر داشتن سگ در اسلام حرومه و موی گربه نماز نداره پس حاجی با این حاجی بودن و متعصب بودن چرا این همه حیوون دوست داشت!
این ملوس بلا همچین این مثئله بچه دار شدن را با اون سن کمش و با بیتجربگی هندل کرد که هم من و هم رضا هاجو واج موندیم. ولی بیشتر از هر چیزی من سرم در مقابل این آفریننده ای که بعضی ها الله - اهورا- خدا- گاد- ..... صداش میکنند فرود امد که نگو.
خدا برای هر چیزی که افریده برنامه خاصی را قرار داده اگر ما ها جانداران مثل کامپیوتر باشیم با نرم افزار های خاص افریده. حالا شما از یک کامپیوتر به عنوان نت برداری و ویندوز استفاده میکنید و بعضی ها برای برنامه ها و موارد پیچیدهتر. این دیگه دست ماست که چقدر بخواهیم از این نعمتی که خدا در اختیار ما گذاشته استفاده کنیم.
بزارید من ماجرای ملوس را بگم تا شما خودتون قضاوت کنیدو
از روزی که ملوس در کمد لباس من بچه هاشو بدنیا آورد روز های ما رنگ خاصی گرفتند حالا ما که بچه نداشتیم و خونه همیشه سوت و کور بود غیر از ملوس پنچ تا بچه گربه یک از دیگری خوشگل تر با رنگ های متفاوت کور و کر و که فقط صبح داشب شیر میخوردند و میخزیذند تا از جایی به جای دیگه برند وجود داشتند. از اونجایی که همه ما ها از چیزی که خودمون تجربه نداریم به عنوان اصل مسلم حرف میزنیم همه به هم میگفتند گربه بچه هاشو میخوره مواظب باش. بیچاره ملوس یک روز که داشت یک کارایی میکرد فکر کردم داره یکی را میخوره سریع از بچش جدا کردم دیدم ملوس دستشو گذاشته رو بچش و دمشو داده بالا داره پوپو بچشو تمیز میکنه. تازه متوجه شدم این پنج تا بچه باید جیشی پوپوی بکنند بلاخره سیستم گوارشی اینها با این همه شیر خوردن باید کار کنه . پس این همه کثیفی کجا میرفته؟ فهمیدم این مامان ترو تمیز همه را تمیز میکنه و میلیسه. کمد من ترو تمیز بود. بچه ها هم خوردنی تمیز. من که فضولیم گل کرده بود و دیگه تهمل دست نزدن به بچه ها را نداشتم گاه گداری برشون میداشتم و بوسشون میکردم البته در مقابل چشم های نگران ملوس. دونه به دونه همانطور که برنامه ریزی شده بودند سر ١٠ روز چشم هاشونو باز کردند. یک روز اونها رو از کمدم اوردم بیرون تو نشیمن تا من که تلویزیون نگاه میکنم اونها هم اونجا جلوی چشمم باشه. ملوس که رفته بود بیرون دست به آب تا اومد خیلی عصبانی شد. به خدا فکر میکردی اگر زبون داشت میگفت بچه های منه بزار همان جا که من میزارم باشه. سعی کرد یکی از بچه ها رو از پشت گردنش بگیره ببره که انداختش. من که نگران شده بودم زود بچه را برداشتم ملوس چند تا میو کرد و شروع کرد جلوی من راه بره تا بهم بگه باید کجا برم. خیلی جالب بود. دیگه ما به بچه هاش دست نزدیم. مثل اینکه داخل کمدمو امن دیده باشه. خلاصه
چی بگم از این خانم ملوس ما با چه عشقی به بچه هاش شیر میده چه پرووییییی میکنه که معلومه لذت میبره. روزی که ۴ هفتگی بچه ها تموم شد خانم بعد از غذا خوردن یک میو میویی به من کرد که من متوجه شدم که باید کمکش کنم تا بچه هاش بیاند پایین. بعله حاج خانم رضایت داده بود بچه ها نیاز دارند که پرو پاچشونو کمی باز کنند. جالب تر از همه اینه که تا بچه ها کمی دور تر راه میرفتند بلند میشد کمی دورتر مینشست تا همه را بایک نگاه ببینه. بعد مثل اینکه براشون خط و نشون کشیده باشه اجازه نداشتند از در اتاق خواب من بیرون برند. در باز بود ولی هیچ یک از بچه ها تا ٣ هفته از اتاق پاشونو بیرون نزاشتند.
همش من متوجه میشدم یکی یک میرند زیر تختم بیاند بیرون. به رضا گفتم اینا وسه توالت میرند زیر تختم. رضا میگفت نه بابا. همه جا بگی فکر میکنم کمی بله ولی اینکه صرفا برند یک جا فکر نمیکنم. تا اینکه دولا شدم زیر تختم و یک کتاب زرد داشتم ریز تخت تا آوردمش بیرون دیدم اب ازش میچکه. حالا چرا همگی این کتاب بیچاره را هدف توالت قرار داده بودند کتابه خیس جیش بود. خیلی خنده دار بود. هر چی دور اتاق گشتم دیدم یا رفتند روی کتاب بیچاره یا رفتند روی ملافه ای که از بچگی روش میخوابیدند کارشون کردند. منم زود سنگ قدیمی ملوسو آوردم روش سنگ ریختم و پنچه هاشون گرفتم کشیدم به این سنگ ها که اینجا توالد شماست و توالت های قدیمی شما جلب شده خلاصه بعد از چند روز که نصف سنگ ها رو خوردند تازه فهمیدند این غذای آینده اونها نیست بلکه بعله جای کار های واجب است.
یک روز من و رضا تو نشیمن نشسته بودیم تلویزیون نگاه میکردیم دیدیم ملوس به همراه سیامک که گربه کوچولوی سیاه رنگی هست که به نظر عاقل تر و شیطونتر از بقیه باشه اومدند تو نشیمن دوتایی طوری راه میرفتند که انگاری با هم قدم بر میدارند و قدم میزارند مثل مارش رفتن سربازا بود یک دوری اتاق نشیمن را زدند و دوباره برگشتند تو اتاق خواب. منو رضا غش رفتیم. به نظر میاومد ملوس اجازه داده تا بچه ها کم کم با محیط بزرگتر که اتاف های دیگه خونه است را صادر کرده. از اون روز به بعد کم کم بچه های دیگه به اتاق های دیگه اومدند. حالا بچه ها ٣ ماه شده بودند و طبق ایین حیوون ها میتونستند از مادرشون جدا بشند و ما میتونستیم برای اونها خانه های امن دیگه ای پیدا کنیم.
من دوست داشتم دو تا از بچه ها را نگه دارم. ولی کدوم یکی انتخاب خیلی سخت بود. خلاصه تصمیم خودمو گرفتم از همون اولش میدونستم که میخوام سیامک را نگه دارم چون من به تولدش کمک کرده بودم و مثل من بچه چهارم خونه است و از همه مهمتر جاشو تو دلم باز کرده بود. دختر خوشگل من که واقعا محربون باهوش و شیطون است. یک روز که من خونه را داشتم تمیز میکردم تا میخواستم برم تو اتاق خوابم زودتر از من میدویید میرفت رو تختم و میو میکرد و تا من میاومدم برم تواتاق نشیمن زودتر از من میدوید روی مبل ها میو میکرد این کارو ۵ تا ۶ بار انجام میداد و خسته هم نمیشد. من که دیگه غش رکده بودم از خنده.شیطونی از اون چشم های سیاه اون که تو صورت سیاهش بزور معلومه که بازه یا بسته میبارید. سیامک هنوز هم که هنوزه با وجود اینکه زیاد یک جا میشینه تا بازی کنه ولی تا پاش بیافته
+ میلان ایتالیا شهر مد یا حسینی
میلان شهر فشن و مد و دیزاین دنیا .دولسی گابانا - لویی ویتون - آرمانی و پرادا و در انتها عزاداری امام حسین سالار شهیدان. کی فکر میکرد که ما در سفرمان به این شهر که هنوز جای رد پای رومیان را میتوان در خیابان های سنگی آن دید ما را به جریانی بکشد که وارد عزاداری سالار شهیدان کند. سالها بود که از این مراسمات دور بودیم. لندن شهر بزرگی است. درسته که اینجا هم از این ماجراها وحود داره ولی ما به علت مشغولیات زندگی و دور بودن فرصتی نداشتیم بریم.
وقتی دوستان من در لندن شنیدند که ما قراره برای هالیدی بریم میلان با چشمان برق زده و حسرت نگاهشان اسم محلهایی که حتما باید ببینیم را میبردند. برحسب اتفاق من و شوهرم مهمان کسی بودیم که باعث شد در مسجد فقیرانه ای در میلان در شب دعای کمیل شرکت کنیم و از نزدیک شاهد ماجرای تلاش فرش فروشان ایرانی مقیم میلان و افراد دیگر برای بزرگتر کردن و بهتر کردن مسجد ایرانیان در میلان باشیم. وقتی وارد مسجد شدم پرچم های یا حسین شهید که از اربعین حسینی هنوز به در و دیوار بود مو به اندامم ایساند. ایرانیان نسبتا متول که سالها در این شهر زندگی کرده بودند برای خود هیئتی درست کرده بودند و مجمعی که بتوانند مراسمات مذهبی خود را زنده نگهدارند . هر پنجشنبه هم برای دعای کمیل به همراه زن و بچه های خود از دور و نزدیک با عشق با مسجد میامدند. زنها که معلوم بود بیرون از این محیط به دلخواه خود لباس میپوشند و زندگی میکنند در این محیط خاکی میشدند و بر زمین مسجد روی فرشهای اهدایی فرش فروشان که محیط را پر از فرش کرده بود مینشستند و از کلاسهای آموزش زبان ایتالیایی خود با هم حرف میزدند!
آنها آنجا جمع میشدند تا یادشان نرود که از کجا آمده اند و ریشه های خود را هم خود و هم فرزندان متولد شده میلانشان فراموش نکنند. در انتها شامی داده میشد و افرادی بودند که والنتیر می آمدند و مسجد را تمیز میکردند و در دیگهای بزرگی غدا درست میکردند و احسانی داده میشد. وقتی میرفتند مسجد تمیز بود و همه چیز برگشته بود جای خود. انگاری اینهمه جمعیت اینجا نبودند. تا وقتی ما انجا بودیم هنوز بحث انتفال مسجد به یک جای بزرگتر و با امکانات بیشتر برای تبدیل شدن به یک مرکز فرهنگی اسلامی برقرار بود. من هم به نوبه خودم برایشان دعا میکنم که به یک نتیجه بهتری برسند. برای اینکه دوست دارم یک بار دیگه بریم انجا.
دوست دارم کمی هم از شهر میلان بگم که یکی از شهر های بزرگ و صنعتی ایتالیا هست. ما از لندن دو ساعت پرواز داشتیم تا برسیم میلان. در بدو ورود خیابانهای سنگی و ساختمان های قدیمی تقریبا یک شکل و تراموای وسط خیابان توجه ما را جلب کرد. با لندن فرق میکرد. لندن بیشتر شهر غیر از سیتی مرکز شهر همه چیز فلت هست یعنی خونه ها بیشتر از دو طبفه نیستند و سبزتر هست . انگلیس سبز تر و قشنگتر از هر کشوری هست که من تا حالا رفتم و دیدم. اینو میتونید وقتی هواپیما پایین میاد تا بشینه از بالای حدس بزنید که شهر ها و کلا کشور نظم خاصی دارد که این مسئله در میلان وجود نداشت. میلان تقریبا همه ساختمان ها آپارتمان بودند و بنظر میامد که در این فصل سرد تر از لندن بود. رانندگی کمی شباهت به ایران داشت با تراموایی که از وسط شهر بدون جدا شدن از بقیه ماشینها حرکت میکرد کمی خطرناک به نظرم امد. برای گذشتن از این ور خیابان به ان طرف باید بیشتر دقت میکردید و خط زبرا برای گذشتن عابر پیاده هم قربانش برم مثل ایران بی معنی بود. در ایران راننده تاکسی با من دعوا میکرد که چرا دارم از عابر پیاده که حق من است ازش استفاده میکنم. لندن و کلا انگلیس قانون های رانندگی حرف نداره. تا پاتونو میزارید روی زبرا همه باید بیاستند از دوچرخه گرفته تا اتوبوس شرکت واحد. مگر اینکه یارو هالو باشه و تازه وارد. در میلان این باز معنا نداشت.
در وسط شهر میلان یک کلیسایی بود که در دنیا مشهور هست به اسم دومو . دومو سمبل شهر کلیسایی بسیار زیبا با هنر های معماری شگفت انگیز که هر ذره ذره این کلیسا شاید ماه ها کار برده باشد. تا ابهت خدای مسیحیت را به رخ بقیه خدایان دیگر بکشد. تقریبا ٧٠٠ سال پیش ساخته شده است. این کلیسا ١٧۵ متر بلندی و ٣٣ متر درازا و ٩٢ متر پهنا دارد. دارای ٢٢۴۵ مجسمه و میتواند ۴٠٠٠٠ نفر را در خود جا بدهد. ساختمان از بیرون سفید است و از داخل به علت نقاشی های روی سقف و مجسمه های بیشمارش با پنجره های باریک پر از نقاشی های مذهبی مسیحیان تاریک دیده میشود. این کلیسا با وجود اینکه برای توریست هایی مثل ما باز است و میتوانیم هر چند تا عکسی که میخواهیم بگیریم هنوز برای عبادت کنندگان باز است و میتوانید روی صندلی های قدیمی و مخصوص بنشینید و دعا کنید و یا در قسمتهای تعبیه شده کشیش ببینید و به او رازتان را بگویید و از گناهان خود توبه کنید. در گوشه گوشه این کلیسا میتوانستید قبرهای کشیش هایی را ببینید که سالها عمر و وقتشان را برای دین و مردم صرف کردند و در انتها این جا برای عبد آرمیدند. بالای هر قبری تابوتهای شیشهای که مجسمه این کشیشان را در بر میگرفت را میتوانستید ببینید. به درو دیوار تابلوهای سکوت را نمیدید ولی ابهت این مکان طوری بود که آدمی ناخود آگاه به صورت نجوا حرف میزد. گویا همگان برای تحسین و احترام معماران این بنا سکوت پیشه کرده بودند.


در دور بر دومو پر بود از مغازه های لباسهای مارک دار مثل پرادا و لویی ویتون و بقیه. اینجا جایی است که باید با جیبهای پر از پول بیایید و در انتها با جیبهای خالی و با دستان نه پر هم برگردید. اینجا همه چیز گران است و داشتن یک کیف دستی با مارک مورد دلخواهتان میتواند تمام بودجه تعطیلات شما را ببلعد . گاهی بهتر است چشمانتان را ببندید و دستانتان را از جیبتان بیرون نیاورید که با اولین اشتباه راه برگشتی نخواهید داشت برای اینکه یک کیف جدید کفش جدید همرنگ میخواهد و یک دست لباس جدید مناسب کفش و کیف گرانقیمت و جدید شما . این همین طور ادامه دارد تا رز لب و سایه چشم شما که با لباس جدید شما باید مچ باشد. چه کنیم که ما هم زنیم و با دیدن این همه زرق و برق و شور و هیجان زنهای دور و بر خودمان به هیجان میاییم و همان کاری را میکنیم که نباید میکردیم. احساس گناه در آخر شب هم گره ای از کار ما نمیگشاید.
روز بعد تصیم میگیریم که بریم ونیز. حالا که تا اینجا آمده ایم حیف است که ونیز را نبینیم. سوار قطار میشویم و در عرض دو ساعت در ونیز هستیم. همراه ما حاج آقایی است که برایش تلفنی میشود که دختر خانمی ایرانی با پسری ایتالیایی میخواهند عقد شوند و او که دور است عقد آنها را از پشت تلفن میخواند و من فیلم او را میگیرم . دلم میخواهد که برای این زوج لی لی کنم ترسیدم افراد دور برم را بترسان. وارد ونیز که میشویم تازه متوجه میشویم که چه روز خوبی آمده ایم و کارناوال بر پاست و ما تا میتوانیم از دور و برمان عکس میگیریم. مردم همه با لباس های جالب و با ماسک های جالب به خیابانها آمده بودند از مسن گرفته تا افراد جوان و بچه ها. و در انتها مسابقه لباس داشتند.





کارناوال به حظور ما در این شهر که دورادور آنرا و حتی خیابان های انرا آب گرفته است روح و حال و هوای دیگری میدهد. من هم هیجان زده میشوم و ماسکی میخرم و قاطی جمعیت میشوم. و در حدور ١٣٠ عکس میگیریم. آنهایی که لباس های بالماسکه پوشیده اند در وسط میایستند و اجازه میدهند هر کسی که بخواهد با آنها عکس بگیرند. و در انتها همه میروند تا در پایکوبی تا صبح شرکت کنند. ما سوار قایق میشویم و راهی ایستگاه قطار میشویم تا برگردیم میلان.گروهی در در ورودی ایستگاه قطار ایستاده اند که موسیقی بولیویایی میزنند و با لباسهای محلی که بیشتر شبیه سرخ پوستان میمانند و با پرهای عقاب و دم خرگوش آذین شده اند برای بدرقه ما موسیقی محلی مینوازند و ما ونیز رابا خاطره ای خوش و چند سی دی از آهنگ بولیوی ترک میکنیم. وقتی خانه میرسیم از سر کوچه کباب ترکی میگیریم و تا ساعت ٣ نیمه شب عکس ها را وارد لب تاپ میکنیم و با اسلاید شو به آهنگ بولیویایی گوش میکنیم.
روز بعد در وسط شهر مارکت برقرار است و دوست ما مارا انجا میبرد تا بتوانیم باقیمانده پولمان را خرج کنیم و من برای دوست خود و دختر همسایه ام که از گربه های من در خانه نگهداری میکند کیفی میخرم. واقعا که برای بچه هام دلم تنگ شده اگرچه با تلفن حال آنها را پرسیده ام ولی دلم برای جونیور که بچه لوس من شده تنگ شده تا بغلش کنم و اونم سرشو بندازه پایین و اجازه بده نازش کنم.
+ قالب جدید
فالب جدید منو دوست دارید؟ قبلی خسته کننده شده بود.




